مثل منفذى است ، از بطن اول به سيّم .
و در اين تجاويف ، روح بخاريى است ، شبيه به جوهر آسمان است « 1 » كه معتدل ميانهء اطراف ، مانند خالى از اطراف است . چه ، در « قلب » حرارتش اشدّ بود كه « قلب » در نزد بسيارى از حكماء طبيعى ، احرأ « 2 » اجزاء بدن است ، چه متكوّن آن است و به توسّط شرايين ، چون به دماغ رفت - كه بارد است - « اعتدال » يافت و محال قواى دماغيه ، بلكه مظهر شد .
پس ، مقدّم بطن اوّل ، جاى « حسّ مشترك » است ، و مؤخّر آن ، جاى « خيال » ، و مقدّم بطن ، وسط جاى « متصرّفه » است ، و مؤخّر آن ، سرير « وهم » است و آن موضع ، اخصّ به آن است ، ليكن كلّ دماغ ، آلت تصرّف آن است ، چه رياست بر همهء مدارك باطنهء جزئيّه دارد ، و مقدّم بطن اخير جاى « حافظه » است ، و در مؤخّر اين بطن ، عنايت حكيم تعالى ، قوّت مدركه نگذارده ، زيرا كه از حواسّ ظاهره ، پاسبانى آنجا نيست و مصادمات كثيره ، موجب اختلال مىشد .
پس ، نظر كن به حكمت ! و عنايت حكيم - تعالى شأنه - كه تخت « بنطاسيا » را مقدّم زده ، تا به جاسوسان و اقاليم صور پنجگانه ، قريب باشد ، تا رساندن اخبار به آن وزير ، آسان باشد . و خزانهء آن را قريب به آن قرار داده كه خزانه بايد پشت سرش باشد . و متخيّله را در وسط ، جا داده ، زيرا كه دانستى كه « تركيب » و « تفصيل » در صور و معانى دارد . پس ، بايد در ميانهء دو لوح باشد كه در هر دو ، دستاندازى داشته باشد ، و سرير وهم را در مؤخّر وسط جا داده ، چه معانى جزئيّه كه مدركات آن است ، مضاف به صورند ، سهل المأخذ باشند ، و خزانهاش را - كه حافظه است - در مقدّم بطن اخير قرار داده ، تا قريب به آن باشد و به طريقه « مجالى » و « مظاهر » بودن قوا بگو ، تا آينهبندى به نظام باشد . چه ، « تجاويف » آيينه خانهاى است ؛ بعضى آيينهء معانى جزئيّه و بعضى آينهء صور و بعضى آينهء عمل . فسبحانه - جلّت حكمته و جمت قدرته -
هامش
( 1 ) - « است » زياده به نظر مىرسد .
( 2 ) - يعنى : گرمترين قسمت .