تحاشى از لفظ « خالقيّت » راه ندارد ، چه دستورى از احسن الخالقين هست :
« وَ إِذْ تَخْلُقُ مِنَ الطِّينِ كَهَيْئَةِ الطَّيْرِ »
« 1 » در حق عيسى عليه السّلام فرموده است .
و متكلّمين كه محافظ ديناند ، مسئلهء « جبر و تفويض » را به مسئلهء « خلق اعمال » تعبير مىكنند كه : آيا خالق اعمال عبد « حق » است يا خود « عبد » ؟ بلكه حكما ، نفس را در مقامى « مبدع » گويند كه عقل بسيط را مبدع معقولات تفصيليّه دانند ، و اغلب ، « عقول تفصيليّه » گويند ، چه معقول به اعتبار وجودش كه مجرّد و بسيط مبسوط است ، « عقل » است و نفس با اتّصال و اتّحاد به معقول ، « عقل » شود و الّا مستحقّ صدق اين اسم نيست .
بدان كه : مذهب ديگر در تخيّل ، اتّحاد « خيال » است با « متخيّل » ، يعنى : متخيّل بالذّات نه متخيّل بالعرض ، چون صورت خياليهء شمس ، نه شمس خارجى .
مثنوى
شمس در خارج اگر چه هست ، فرد * مىتوان هم مثل آن تصوير كرد
« 2 » زيرا از « 3 » بس كه لطيف است ، به هر چه رو آرد ، صورت آن شود . پس ، نفس در مقام خيال ، به « فرشته » يا « جنّ » مىماند كه متكلّمين گويند كه : مشكّل شوند به اشكال مختلفه ، چنان كه قائلى گويد :
لقد صار قلبى قابلا كلّ صورة * فمرعى لغزلان و ديرا لرهبان
و در « مثنوى » گويد :
اى برادر ! تو همين انديشه * ما بقى ، تو استخوان و ريشه
گر بود انديشهات گل ، گلشنى * ور بود خارى ، تو هيمهء گلخنى
« 4 » و صاحب « لوايح » گويد :
گر در دلِ تو گُل گذرد ، گُل باشى * ور بلبل بىقرار ، بلبل باشى !
هامش
( 1 ) - مائده / 110 .
( 2 ) - « مثنوى » ، دفتر 1 / 5 - رمضانى - و ج 1 / 10 - نيكلسون -
( 3 ) - در متن « كه » آمده است .
( 4 ) - مثنوى » ، دفتر 2 / 83 - رمضانى - ج 1 / 262 - نيكلسون - و ج 3 / 200 - جعفرى -