و اين مذهب ، اختصاص به عرفا ندارد كه از حكماء ، مشّائين نيز قائل به اين هستند .
و جناب صدر المتألّهين - قدّس سرّه - گاه به اتّحاد « مدرك و مدرك » ، و گاه به « انشاء در ادراك » ناطق است ، و تناقضى در كلامش توهّم نشود . چه ، در تعقّل كه در اغلب عبارات خود به « اتّحاد » ناطق است ، سبب آن است كه : جهت سوائيّت در معقولات ، اعنى : وجودشان با وجود عاقل مستهلك است . چه ، وجودشان « بسيط و مبسوط » و « مجرّد و نورى » است . پس از صقع عاقلاند .
و امّا در ادراك جزئيّات كه اغلب « انشاء » و « فعّاليّت » گويد ، به تقريب آن است كه : وجود هر مدرك بالذّات محدود [ است ] و خيالات ، اگر چه تجرّدى دارند ، ولى تجرّد « برزخى » دارند ، نه « عقلى » و گرفتارند به مقدار و شكل و رنگ و نحو اينها ، و در عليّت « سوائيّت » و « غيريّت » معتبر است .
و علّت آنكه گاه در ادراك جزئى به اتّحاد تفوّه كند ، از آن است كه براى نفس ، مراتب قائل است كه نفس را « جسمانية الحدوث و روحانية البقا » داند و « نفس » در مقامات نازله را ، يا « خيال » را گويد : اتّحاد با متخيّل بالذّات دارد ، به حسب وجود ، بدون تجافى از مقام عالى و همهء قوا و آنچه در دفاتر است ، ظهور نفساند و ظهور شىء ، مباينت با آن ندارد .
و جاى ديگر گفتيم كه : اتّحاد عاقل و معقول بالذّات ، يا مدرك و مدرك بالذّات چون مىشنوى ، ذهنت نرود به « اتّحاد » به حسب مفهوم كه مفهومها مثار كثرتاند و اتّحاد ندارند ، مگر به حمل شايع . بلكه ، مراد قائلين ، « اتّحاد » به حسب وجود است ، به اين معنى كه : مدركات موجودند ، به وجود نفس و مستفيضاند ، به فيض مقدّس نفس ، چنان كه همهء موجودات موجودند ، با قول منسوب به ذوق المتألّهين ، به وجود الله تعالى . و به قول حكماء راسخين ، به فيض مقدّس خدا ، و وجه او ، و مشيّت او ، و رحمت واسعهء او كه : « خلق الاشياء بالمشيّة و المشيّة بنفسها » « 1 » و
« رَحْمَتِي ، وَسِعَتْ كُلَّ شَيْءٍ »
« 2 » ، و به علم فعلى او كه
« قَدْ أَحاطَ بِكُلِّ شَيْءٍ عِلْماً »
. « 3 » بلى ، همه
هامش
( 1 ) - « بحار الانوار » 4 / 145 ، و ج 57 / 56 . نظير روايت در « بحار الانوار » ، ج 21 / 310 و ج 26 / 310 ، و ج 5 4 .
( 2 ) - اعراف / 155 .
( 3 ) - تحريم / 12 .