ديگر آنكه : از خصوصيّت استعداد ، مظهر است ، چون تلوّن اشياء به لون سرخ يا زرد ، در نزد غلبهء دم يا صفراء ، و چون صور محسوسه به حسّ مشترك در « مبرسم » و « مسرسم » و غيرهما . و نيز معارض است به مغالطه در عقليّات و حال آنكه تعقّل ، به مشاهدهء عقل است ، در نزد اين حكيم . صدر المتألّهين ، عقول طبقهء متكافئه را ، و هر چند عن بعد باشد .
و به اين قاعده ، تخيّل نيز بايد با مشاهدهء نفس باشد ، مثل معلّقه را « 1 » . ولى ، اينها بعد چندانى ندارند ، چه اتّصال به صور مثاليّه ، مؤنهء زيادى نمىخواهد ، به خلاف اتّصال به عقول كليّه يا اتّحادى كه اين محقّق قائل است كه :
« لا يَمَسُّهُ إِلَّا الْمُطَهَّرُونَ »
. « 2 »
و عرفاء محقّقين - كه از اشراقيهء اسلامند - نيز به تجرّد خيال قائلاند و از ايشان بعضى به انشاء و فاعليّت نفس نيز قائلاند ، مثل شيخ محيى الدّين عربى ، در « فصوص الحكم » گفته است : « بالوهم يخلق كلّ انسان فى قوّة خياله ما لا وجود له ، الّا فيها و هذا هو الامر العامّ لكلّ انسان » . يعنى : به قوّت واهمه خلق مىكند به اذن
« أَحْسَنُ الْخالِقِينَ »
، « 3 » هر انسانى در قوّه خياليّه ، چيزهائى را كه وجود ندارند ، در عالم حسّ و نشئهء مادّه ، مگر در خيال . و اين ، انشاء و خالقيّت عامّ است و حق تعالى ، [ آن را ] به هر انسانى داده است ؛ چه عارف ، و چه غير عارف .
- شيخ نسبت به وهم داده است ، و حال آنكه مذهب حكما اين است كه : ادراك معانى جزئيّه به وهم است و ادراك صور خياليّه ، به « حسّ مشترك » است .
- جواب آن است كه : چون « وهم » رئيس قواى جزئيّهء باطنه است ، به آن نسبت داده است . ديگر آنكه : چون « وهم » ادراك معانى جزئيه كند ، متخيّله به تصويرات مناسبه پردازد و در صور خياليّه تركيبات كند ، مثل آنكه ادراك آمانى و آمال جزئيه و سرابات دنيويّه كند ، صور جمع مال دنيا و ذخاير « انشاء » شود .
و چون از « وهم » ، طول امل ادراك شود ، صور خياليّه بقاء در دنيا ، تا تعميرات منازل و تفتيحات قنوات شود ، متخيّله [ آنها را ] به انجام رساند ، و صور گرفتن
هامش
( 1 ) - « را » زايد است .
( 2 ) - واقعه / 78 .
( 3 ) - مؤمنون / 14 .