« حلايل » [ و ] « جلائل » و « انباز » با « نواز » با روزى دراز ، براى بنين و بنات ساز كند ، و چون ادراك خوف كند در ظلام ، يا به تقريب بيتوته در مقابر باليه ، به تنهائى صور موحشه در خيال رسم شود ، از تصرّف متخيّله و همچنين .
بلكه نفس در مقام « وهم » مراد است كه نفس « قدرة الله » است و به قوّت او مىكند و اينكه اين فعلها به نظر نيايد ، از جهل است ، چه اگر اين صور خياليّه نباشند ، صور ماديّه كه به ازاء آنهايند ، نباشند . مثلا صورت بنائى كه در خيال مهندس است ، اگر نبودى ، آن بناى مادّى نبودى ، و نار خيالى شخص اگر نبودى ، و خبر از « نار » نداشتى ، ايقاد نار خارجى نكردى ، و [ نيز ] صورت خيالى منكوحه ، اگر در خيال ناكح نبودى ، رغبت و مواقعت و تناسل نشدى !
و سبب ضعف وجود آفرينش تو ، اشتغال توست به امور خسيسهء ماديّه و خيالات را « مرائى » لحاظ كردن . و معلوم است كه مرآت و عكس ، « ما به ينظر » باشد ، نه « ما فيه ينظر » ، بلكه هستى ندارد و نمودارى است از هستى « ما فيه ينظر » و اگر در اصل وجود اين صور ، ناظر باشى و در « بقاء » و « وسعت » اينها ، و غرض [ تو ] التذاذات داثرهء حباب آسا نباشد ، و « آيت » منظور باشد - چنان كه خود نفس « آيت كبرى » است - اينها اقوايند ، چنان كه در رؤيا كه التفات به اينها اقوى شود ، خاصّه اگر دانسته [ باشى ] كه نسبت به اينها آيت فاعل الهى هستى و نسبت به بناى مادّى ، فاعل طبيعى ، اعنى : مبداء حركت و منشاء تركيب جسمى به جسمى كه حق ايجاد فرموده .
و امّا در خلق صور در عالم خود ، پس از كتم عدم به وجود مثالى ، به طور « كن فكان » به حول و قوّت حضرت يزدان آورى ، و به ذات و باطن ذات خود ، مستكفى هستى . چه ، حاجت ندارى در جعل اينها به موادّى و معاونى و عارفانى را « 1 » كه به همّت فعّاله قويّه « حادث » مىكنند چيزها [ را ] : « و لا يؤدهم حفظها » . « 2 » آنان را ، « صاحب مقام » گويند ، به وراثت از حقيقت محمديّه صلّى اللّه عليه و آله كه در غزوهء تبوك « كن اباذر » فرموده و او حاضر شده ، با آنكه او در مدينه بوده ، با بعد مسافت مقدّره ، و امّا
هامش
( 1 ) - در اينجا « را » زايد به نظر مىرسد .
( 2 ) - برگرفته از بقره / 243 - آية الكرسى -