ادويه و اغذيّه نيز ، چه يكى از طرق معرفت كيفيّات ادويه و اغذيه ، پيش اطبّاء « ذوق طعم » آنهاست ، تركيبى به حروف كرديم كه :
حل حرافت حغ مرارت شو رحم * بل حموضت بغ عفوصت قبض بم
مل دسم مغ حلو باشد مم تفه * طعمها زين جمله آمد ملتئم
حرف اوّل از « فاعل » ، و دوم از « منفعل » است ، اعنى : از فعل حرارت در لطيف « حرافت » آيد و از فعل حرارت در غليظ « مرارت » و از فعل حرارت در معتدل « شورى » اه ، و طعمهاى مركّبه لا تحصى ، از اين تسعه بسيطه ملتئم است و چون [ بعد از اين ] نخواهيم پرداخت به مباحث كيفيّات ، در اين مختصر ، اينجا ذكر كرديم .
سيّم : قوّت شامله است و آن ، قوّتى است گذارده شده در زايدتين شبيهتين ، به سر پستان كه رستهاند از مقدّم دماغ . ادراك مىكند رايحهء هواى مكيف به كيفيّت ، ذى الرّايحه را كه و اصل است به خيشوم ، و خلاف است كه ادراك روايح به تكيّف هواست به كيفيت صاحب رايحه ، يا به تبخّر و انفصال اجزاء لطيفه ، از آن صاحب رايحه ؟ و اوّل اقرب است و جمع جايز است ، و خاصّه در بخورات و نحو آن .
چهارم : قوّت سامعه است و آن ، قوّتى است در عصب مفروش در مقعر صماخ كه ادراك اصوات كند ، به وصول كيفيّت هواء منضغط به آن ، به سبب تموّج هوا - كه معلول قرع عنيف باشد - به شرط مقاومت مقروع با قارع و مقلوع با قالع .
و سبب تأديه ، آن است كه : از « قرع » يا « قلع » ، تموّجى در هوا پديد آيد ، شبيه به تموّج آب در نزد القاء ثقيلى در آن ، و تموّج و كيفيّت معلولهء آن ، از آن هوا سرايت كند ، به هواى تالى و همچنين ، تا به هواى راكد در صماخ ، تا آنكه قوّت در عصبه احساس كند . و بايد دانست كه : صوت در هواى خارج از صماخ نيز هست .
و بعضى توهّم كردهاند كه : در هواى خارج نيست ، بلكه آن تموّج ، معلول « قرع » يا « قلع » سوق مىكند ، تا به هواى مجاور صماخ و تموّج هواى صماخ ، موجب صوت مىشود و بس ! و اين باطل است كه اگر چنين بودى ، جهت صوت و قرب و بعد آن ، مدرك نشدى ، چنان كه لامسه ، ادراك حرارتى مىكند و نمىرسد كه از