لاجلك و خلقتك لاجلى » و آدم « حبيب » اوست كه فرموده :
« يُحِبُّهُمْ »
« 1 » ، و « هم » آدم است ، چه سان آن قوّت را به آن نمىدهد ؟
و به لسان ميزانى ، انسان « نوع الانواع » و فصلش « فصل الفصول » است و هيچ نوعى و جنسى و فصلى ، از طينت او خارج نيست ، كما قيل : « الحمد للّه الّذى خلق الانسان و خلق من فضالة طينته ساير الاكوان » .
و چنان كه در سلسلهء طوليّه و نزوليّه با قاعدهء « امكان اشرف » ، فيض « الاشرف » ، « فالاشرف » مىآيد ، در سلسلهء طوليهء صعوديّه ، با قاعدهء « امكان اخسّ » ، راجع عارج تكوينى « الاخسر » ، « فالاخس » بالا مىرود ، اعنى : تا كمالات ممكن « اخس » را استيفاء نكند ، به عالم ممكن اشرف بار نيايد .
پس ، حيوان جنسى كه در صراط مستقيم آدمى داخل شده و رو به اين حرم مطهّر آورده و قوت ديگر نياورده ، متيقّن است كه در منزلى از منازل حيوانيّه نداشته ، به علاوه آنكه كيفيّات جسمانيّه ، به جز خمسه نيست . پس ، اگر حسّ دگر باشد ، معطّل خواهد بود و [ اين ، در حالى است كه ] : « لا معطّل فى الوجود » .
و اين احتمالات ، مثل آن است كه شايد در محضر ما ، باغ جسمانى طبيعى باشد ، و ما نه بينيم و در نزد بيرون شدن ما از حجره ، شايد كتب ما فضلا شوند و تحقيقات كنند ! ! و اينها سفسطه است .
اوّل : قوّت لامسه است ، و اين را در ذكر مقدّم داشتم ، زيرا كه طليعهء « حواسّ » است و « حواسّ » ، طليعهء نفس ناطقه كه در سلسلهء صعوديّه به قاعدهء « امكان اخسّ » - كه اشارت به آن شد - اوّل از مدارك اين قوّت ، در حيوان پديد آيد ، و دليل بر اخسيّتش و غول آن است در مادّه و از اين است كه تا مدركاتش ملاصق به آن نشوند ، ادراك نكند ، به خلاف « سمع » و « بصر » و « شمّ » . و موضوعات اينها ، اجزاء لطيفه است ، از بدن ، و ذوق نيز ، اگر چه ملاصق را ادراك مىكند ، ليكن در هر موضوع نشود .
هامش
( 1 ) - مائده / 54 .