نوريّت است ، بلكه همهء خيرات ممكنات ، مشمول اوست و نمودار او .
و اگر او را نسبت ندهى ، كل را نسبت ندادى ، پس حق « جمع » است و بايد ذو العينين بود و سبب سوزى - چنان كه اشارت شده - آن است كه « آغاز » و « انجام » ، همه را او بينى ، نه « ابطال » و « تعطيل » چيزى كن ! بيت
اگر يك ذرّه را برگيرى از جاى * خلل گيرد همه عالم ، سراپاى
« 1 » معلوم است ، زوال « علم » و « قدرت » خدا ، چگونه مىشود :
« قَدْ أَحاطَ بِكُلِّ شَيْءٍ عِلْماً »
« 2 » . و وجه خدا ممتنع است ، عدمش :
« فَأَيْنَما تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللَّهِ »
« 3 » و
« كُلُّ شَيْءٍ هالِكٌ إِلَّا وَجْهَهُ »
. « 4 » بيت
در نعت بقا ، كسى نيست با تو مشارك * ذات تو بود باقى و باقى همه هالك
فصل در قواى نفس حيوانيّه است
كه حيوان اختصاص به آنها دارد ، نه آنها به حيوان ، چنان كه در قواى نباتيّه رسيدى ، و آنها سه گونه است : حواسّ ظاهره ، و حواسّ باطنه ، و اين دو قسم را « قوّت مدركه » خوانند ، و سيّم قوّت محرّكه .
امّا « حواس ظاهره » پنج است و اينكه جمعى گفتهاند ، حتّى مثل علامهء شيرازى شارح « حكمة الاشراق » و فاضل ميبدى ، شارح « هدايه » كه : شايد حاسّهء ديگر باشد و لا اقل ممكن باشد ، و از براى ما وجود نداشته باشد ، چنان كه باصره تحقّق دارد و « اكمه » از آن و مدركات آن بىنصيب است ، درست نيست .
چه ، انسان هيكل توحيد است و متن است و عالم ، شرح او و عكوس او ، پس چگونه چيزى از وجود او بيرون افتد كه كمال ، همه را داراست ، به نحو اعلى و خداوند - جلّ جلاله - همه را براى آدم نوعى آفريده كه فرموده : « خلقت الاشياء
هامش
( 1 ) - « مفاتيح الاعجاز فى شرح گلشن راز » / 124 .
( 2 ) - تحريم / 12 .
( 3 ) - بقره / 109 .
( 4 ) - قصص / 88 .