منكشف مىشود اين ، با مثالى از عالم شهادت و آن « انسان » است كه مثال « رحمن » است .
پس ، هر گاه تكلّم مىكند ، تصوير مىكند صور الفاظ را در نفس كه هواى خارج از باطنش باشد كه آيت است براى مصوّر شدن نفس رحمانى كه وجود انبساطى است به ارادهء ذاتيّه سبحانى ، به صور حقايق و وجودات مقيّده . پس ، هر گاه نسبت داده شود صور الفاظ قائمه به لوح هوا ، نسبت صورت به مادّه قابله ، اين تصوير كتابت است و محتاج است به فاعلى و مصوّرى كه نفس ناطقه باشد . چه ، « قابل » ، شأنش « امكان » و « استعداد » است ، نه « ايجاد » و « ايجاب » .
پس در اين مرتبه ، نفس - به سكون فا - كاتب است و نفس - به فتح فا - لوح بسيط و آن حروف ، ارقام كتابيّه . و اگر نسبت داده شود به آن ، نسبت فعل به فاعل ، نسبت ايجابى و وجوبى ، پس خواهند بود .
اين صور كلام و آن نفس - بفتح فا - متكلّم و فاعل كلام بدون حاجت به فاعل مباين و هر گاه ظاهر شد ، بدون صور لفظيّه كلام و كتاب به دو اعتبار و بودن نفس - بفتح فا - متكلّم به يك اعتبار .
پس قياس كن ما فوق را ، مثل نفس ناطقه و عقل ، و ما تحت را چون قرطاس و خشب و الواح ديگر را . پس ، نفس ناطقه كه مرتسم مىشود در آن معقولات ، لوح كتابى است و معقولات او ، ارقام به وجهى و متكلّم است و معقولات او كلام ، به وجهى ديگر .
اين است مجمل كلامش ، و امر كرده به فهم و قدردانى كه از واردات كشفيّهء مختصّه است .
و خلاصهء كلام و عصارهء مرامش آن است كه : در نظر لا به شرطى و ديدن نفس - بفتح فا - را از صقع متنفّس يا ديدن نفس - به سكون فا - را از صقع عقل حتّى قرطاس را از صقع تن ، چنان كه تن ز جان نبود جدا ، به آن جهت كه قرطاس به يد او ، و محلّ صنع اوست . پس در اين نظر ، يك شخص است متكلّم و ناطق به تكلّم و ناطقيت نفس ، چون نفس به تكلّم و ناطقيّت ما فوق . و امّا در نظر به شرط لائى ، قابلى است و مقبولى و حاجت است به فاعل مباين .
- و اگر بگوئى كه : در نظر لا به شرطى و كلامى ، تصريح كرده به فاعليّت متكلّم
اسرار الحكم في المفتتح والمختتم (فارسى) — صفحة 219
مساهمون: ملا هادي السبزواري
ص٢١٩