براى كلام ، به علاوهء دلالت مفهومى ، لفظ مباين و فاعليّت چگونه مىشود ؟
- گوئيم : فاعليّت ، بينونت عزلى نخواهد ، [ بلكه بينونت ] صفتى كافى است .
وجود منبسط فاعليّت دارد ، نسبت به وجودات خاصّه و بينونت عزلى ندارد با او و شيئيّت شىء ، به تمام آن است ، نه به نقص آن و تحصّل « فصل » ، علّت تحصّل « جنس » است و به يك وجود موجودند ، چه حمل مؤاطات دارند ، سيّما در اجناس و فصول بسايط و صورت علّت هيولى است و ضربى از اتّحاد دارند ، و ارسطاطاليس گويد : « ما هو » و « لم هو » ، در بسيارى از اشيا واحد است » . و اين جناب ، در كتاب « مبداء و معاد » گويد كه :
« حيثيّت فاعليّت فاعل ، داخل است در مصداق حكم بر شىء معلول به وجود و در مطابق قضيّه هليّت بسيطهاش » .
و ثانيا گوئيم كه : دانستى كه تغاير « كلام » و « كتاب » ، اعتبارى است ، پس حيثيّت متكلّميّت و كاتبيّت ، بر يك موضوع وارد است . پس ، حيثيّت فاعليّت ، ذات محيث را مىگيرد .
و ثالثا گوئيم : التزام فاعليّت ، لزومى ندارد ، در نظر لا به شرطى كلامى ، پس نظر چون اعلى شود ، نسبت اعلى باشد ، پس تبديل شود فاعليّت به اتّصاف خاصّه ، بنا بر آنكه فاعليّت « تشأّن » است . عارفى گويد :
جمله يك ذات است ، امّا متّصف * جمله يك معنى و صورت مختلف
عالم و آدم ، طلسمى بيش نيست * اوست بس ، اين جمله اسمى بيش نيست
« إِنْ هِيَ إِلَّا أَسْماءٌ سَمَّيْتُمُوها أَنْتُمْ وَ آباؤُكُمْ »
. « 1 » ديگرى [ گفته است ] : من و تو ، عارض ذات وجوديم . ان شاء الله تعالى فراموش نشده ، آنچه گفتيم كه : سالكى ، آيينهء خانه مىبيند و سالكى اسماء و صفات مىبيند و از مرائى و مظاهر ، خبر ندارند و منتهاى ذات مىبيند . مصرع : نيابد كثرت از اسماء بهانه .
« كمال الاخلاص نفى الصّفات » « 2 » ، اين هم دو قسم است : « مخلص » - به كسر لام - و « مخلص » - به فتح لام - و دوّم بالاتر است كه چون ميّت ، بين يدى الغسّال است
هامش
( 1 ) - نجم / 23 .
( 2 ) - « نهج البلاغه » / خطبه 1 .