تمثيل : بدان كه حق را مثل نيست :
« لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَيْءٌ »
« 1 » ، لكن له المثل الاعلى . و « انسان » ، مثل اعلاى حق است . پس ، چنان كه حروف مقطّعه و كلمات مركّبه حاصل مىشوند از تقاطع نفس انسانى - كه امر واحد است - در مقاطع بيست و هشتگانه - كه به عدد منازل قمر است - همچنين ، كلمات وجوديّه حاصل مىشوند از تقاطع نفس رحمانى كه وجود منبسط است و واحد است بالذّات و ارسالى دارد :
« وَ ما أَمْرُنا إِلَّا واحِدَةٌ كَلَمْحٍ بِالْبَصَرِ »
« 2 » و
« هُوَ أَقْرَبُ »
در مقاطع و مجالى بيست و هشتگانه كه عقل كلّ و نفس كلّ و افلاك تسعه و عناصر اربعه و مواليد ثلاثهاند كه منظوماند ، در اين رباعى :
اوّل ز مكنونات عقل و جانست * و اندر پى او ، نُه فلك گردانست
زين جمله چو بگذرى ، چهار اركانست * پس معدن و پس نبات و پس حيوانست
و نوزدهم ، عالم مثال است و نه تاى ديگر ، مقولات عرض كه در اين بيت است :
كم ، كيف ، وضع ، اين ، له ، متى * فعل ، مضاف و انفعال ثبتا
پس ، ماهيّات اينها ، به منزله مقاطع و مجالى است و وجودات اينها ، كلمات . و وجود منبسط را كلمه « كن » نيز گفتهاند ، چنان كه مولاى متّقيان ، در خطبهء « نهج البلاغه » فرموده : « انّما يقول لما اراد كونه كن فيكون لا بصوت يقرع و لا بنداء يسمع و انّما كلامه سبحانه فعله » . و اين است تأويل قول مولينا على عليه السّلام كه به ابى الاسود دئلى تعليم فرموده كه : « الكلمة اسم و فعل و حرف » . پس ، « كلمه » وجود منبسط است و « حرف » ، حروف عاليات است - كه عقولاند - و چنان كه حروف لفظيّهء غير مستقل بالمفهوميّهاند ، عقول كليّه غير مستقل بالانّيّهاند ، همه مرائى لحاظ حقاند ، و « فعل » ، طبايع متجدّد بالذّات و اعراض غير قاره است كه چون « فعل » ، لفظى مقترن به زماناند و « اسم » ، نفوس است كه به حسب گوهر ذات ، سيلان و تجدّد و تمدّد ندارند ، غير مقترن به زماناند .
فصل در كتاب حق است :
بدان كه در كتاب ، جهت قبول و لو حيّت براى نقوشى
هامش
( 1 ) - شورى / 11 .
( 2 ) - قمر / 50 .