كه حكما فعل مقولى را « ان يفعل » گويند . و نفس و ما فوق او ، حىّاند به حيات ذاتيّه و حيوانات لحميّه و طبيعيّه ، حىّ بالعرض نفوساند ، و حيات به معنى ، اعمّ نيز استعمال مىشود ، مساوق با وجود .
و به اين معنى نيز ، اوست حىّ حقيقى كه اوست « حقيقت وجود » و « وجود حقيقى » ، بلكه حيات عامّ و خاص و اخصّ در همه ، ظلّ حيات « حىّ قيّوم » است .
فصل در سمع و بصر حق است :
چون دانستى كه حق ، علمش به اشياء ، حضورى است و وجودات ، از صدر تا ساقه ، عين علماند ، چه علم حضورى ، علمى است كه عين معلوم است ، نه صورت معلوم ، پس از حاضرات ، در نزد او ، مسموعات و مبصرات است ، بىحاجت به قوائى و جوارحى كه آنچه از قوّتها مىآيد در ديگران ، از ذات او آيد ، به نحو اتمّ ، چنان كه در بعض آثار آمده است كه :
« سمع كلّه ، بصر كلّه ، لا انّ الكلّ له بعض » . و در بعض خطب ائمه عليه السّلام وارد است : « سميع لا بآلة ، بصير لا باداة » . « 1 »
و همچنين است كلام ، در مشمومات و مذوقات و ملموسات ، همه مدركات حضورى اويند ، بىحاجت به مشاعر ، ليكن اسماء الله تعالى ، توفيقى است . شامّ و ذائق و لامس ، از شارع نرسيده ، گويا ، تا توهّم تجسّم نرود ، و بدل اينها و ادراك موهومات و متخيّلات ، اسم مدرك دستورى از شرع دارد .
چنان كه در اعتقادات ، اهالى شرع گويند : « اللّه تعالى عالم و مدرك » ، تا اشارت باشد كه : علم به كليّات و جزئيّات - جميعا - دارد و اقتصار نكردهاند بر يكى از اين دو اسم . پس ، همهء محسوسات و مخيّلات و موهومات كه براى قواى سماويه و عنصريّه حاصلاند و در آنها منطبعاند ، براى حق حاضرند و مشهودند ، بى نيازمندى به چيزى ، « و هو الغنىّ المغنى » .
فصل در تكلّم حق است :
بدان كه حقيقت تكلّم ، « اعراب عما فى الضّمير » است و
هامش
( 1 ) - « بحار الانوار » ، ج 4 / 305 .