و اليق و اولى در بيان تردّد و امثالش ، آن است كه بگوئيم : خداوند - جلّ شأنه - را بندگان ، تردّد ملك الموت و اعوانش را ، تردّد خود شمرده ، چنان كه توفّى ملك الموت ارواح را ، توفّى خود فرموده كه :
« اللَّهُ يَتَوَفَّى الْأَنْفُسَ حِينَ مَوْتِها »
« 1 » ، با آنكه [ در ] جائى فرموده :
« قُلْ يَتَوَفَّاكُمْ مَلَكُ الْمَوْتِ الَّذِي وُكِّلَ بِكُمْ »
« 2 » و جائى فرموده :
« تَوَفَّتْهُ رُسُلُنا »
« 3 » ، تا مىرسد به تردّد خود روندگان كه هر چند بندهء مقرّب ، شدّت ميل و رغبت عقلى را داشته باشد به عالم قدس و تجرّد ، ولى مسائت طبيعى و كراهت وهمى و خيالى گاه بگيرد او را . سيّما كه انسان ، مأخوذ از « انس » است و سالها در عالم صورت بوده و انسى گرفته .
پس ، تردّد او ، تردّد حق است كه وجودش متقوّم است به او ، چنان كه علم حضورىاش به خودش علم حق و عشق به خود از جهت مقدّسه و از آن جهت كه پر است از ذكر او و فكر او عشق حق است و از خود چيزى ندارد . و از اينجاست كه اسف موسى عليه السّلام را ، اسف خود شمرده :
« فَلَمَّا آسَفُونا انْتَقَمْنا مِنْهُمْ »
. « 4 » و بيمارى مسكين را همچنين كه فرموده : « مرضت فلم تعدنى يا موسى » « 5 » ، و قس عليه الباقى .
فصل در حيات حق است :
بدان كه حيات در حيوانات عنصريّه ، صفتى است تابع مزاج و اين ، بر حقّ روا نيست . چه ، تركيب و امتزاج در حقّ او ، محال است و ليكن به معنى ديگر بر او اطلاق مىشود و آن ، صفتى است كه مبداء اتّصاف به ادراك و فعل است ، و به اين معنى است كه : « الحىّ هو الدرّاك الفعّال » و ليكن ، ادراك در حق ، « فعلى » است نه « انفعالى » و « حضورى » نه « حصولى » و فعل در او ، ابداع و اخراج انسان كبير به جميع اجزائش ، از « ليس بايس دفعه واحدة سرمديّه » .
و ادراك در حيوانات ، « انفعالى » و « جزئى » است ، فعل تحريك مكانى است و در نفس ناطقه و عقول ، « تعقّل » است ، اعمّ از حضورى و حصولى و فعل ، اعمّ از مقولى
هامش
( 1 ) - زمر / 43 .
( 2 ) - سجده / 11 .
( 3 ) - انعام / 61 .
( 4 ) - زخرف / 55 .
( 5 ) - در حديث قدسى .