كه احكام آنها را هم اظهار كرده و احاطت و انبساطى دارد در خور خود و اگر قمر هم كرده ، او كرده . مصرع : نور مه هم آفتاب است ، اى پسر ! « 1 »
و اگر مصابيح « موم » و « پيه » و « ادهان » ديگر هم كردهاند ، او كرده كه همه به ترتيب آفتاب است ، بلكه پيش بعضى ، شروق نجوم نيز ، از اوست ، ولى سخن در مثال است . و امّا « نور اللّه » - كه وجود حقيقى است - منبسط بر جميع ماهيّات است كه نورش ثانى ندارد ، اگر مجالى « تنزيه » و اگر مجالى « تشبيه » اند و اگر مظاهر « لطف » و اگر مظاهر « قهر » اند ، همه مستنيرند به نور حق .
رباعى
مجموعهء كون را ، بقا سبق * كرديم تصفح ورقا بعد ورق
حقّا كه نخوانديم و نديديم در آن * جز ذات حق و شئون ذاتيّهء حق
و اختلاط به نقايص امكانيّه و عدمات و استعدادات ماهيّات و مواد ، دامن پاك نور وجود را و قدس وجوب را نگيرد . اگر اعيان ثابته انسان است و اگر از ملك و اگر از جنّ و حيوان اعجم و شيطان ، كل بىنصيب از رحمت رحمانيّه نيستند و آن نور و رحمت ، بر قدس و طهارت خود باقى است . عدم طهارت ، در « عين ثابت » كافر است .
و از جمله اشكالات آن است كه : هر گاه ممكنات به علم فعلى الهى و اراده نافذه او و قضاى لا يردّ و لا يبدّل به وجود مىآيند ، تردّد در حق او چگونه مىشود كه در حديث قدسى وارد شده كه : « ما تردّدت فى شىء كتردّدى فى قبض روح عبدى المؤمن يكره الموت و أنا أكره مسائته » « 2 » و سيّد داماد - اعلى الله مقامه - فرموده است كه :
تردّد در امرى ، به سبب تعارض مرجّح غائى در طرفين مىشود . پس ، مسبّب اطلاق شده و سبب اراده شده و اين تعارض ، آن است كه قبض روح مؤمن با موت خير است ، نسبت به نظام وجود ، و شرّ است نسبت به مسائت و تألّم او . پس ، واقع است ميانه خير بالذّات و لزوم خيرات كثيره و ميانهء شرّ بالعرض كه اسوهء شرور است .
و جناب صدر المتألّهين در « اسفار » گويد :
هامش
( 1 ) - « مثنوى » ، دفتر 1 / 40 - رمضانى -
( 2 ) - « بحار الانوار » ، ج 6 / 152 .