فعليّات ، جميع افراد و اصنام خود را به نحو « وحدت و بساطت » دارد ، چنان كه حال گفتيم و دوّم : صور كليّه فايضه ، بر نفوس كليّهء فكليّه ، به جهت مقدّسه عقليّهء آنها كه لوحى بودند محفوظ از تبدّل .
و امّا « علم قدرى » : صور جزئيّه است ، خواه در عالم « مثال » باشند ، و خواه در نفوس « منطبعهء سماويّه » على الرّأيين ، و خواه در مواد عنصريّه كه « قدر عينى » گويند ، ولى به اعتبار اضافه به ما فوق - كه هر چيز به طرز و طور خاص و شكل و مقدار و چند و چون - در علم قدرى حق تعالى بوده . و « قدر » ، از « مقدار » است :
« إِنَّا كُلَّ شَيْءٍ خَلَقْناهُ بِقَدَرٍ »
. « 1 »
فصل : بدان كه « انسان » ، چون آيت كبراى حق است ، مشتمل است بر مراتب علميّه ، چه او را عقل بسيطى است خلّاق معقولات تفصيليّه ، به حول و قوّهء
« أَحْسَنُ الْخالِقِينَ »
« 2 » .
و اين ملكهاى است چون ملك علّام كه مسدّد است به سوى صواب ، و نيز او را عقل تفصيلى هست كه قابل معقولات كليّه مفصّله است ، از عقل بسيط و گاه عقل بسيط را « روح » و عقل تفصيلى را « قلب » گويند . چه ، قلب از « تقلّب » مأخوذ است و معقولات مفصّله را تقلّب و تعاقبى است و عقل مستفاد را « سرّ » و عقل فعّال را « خفى » گوئيم ، و او را خيالى است كه صور جزئيّه در آن منقّش است .
پس ، علومى و افعالى كه از انسان ظاهر شود - از مكامن غيبش ، تا مظاهر شهادتش - چه مظهر « لسان » باشد يا اركان « علم » ش ، متعلّق به « عمل » باشد يا نه ، چهار مرتبه دارد . مثلا مىخواهد « ابجد » در قرطاسى رسم كند ، اوّل اين ، در غيب الغيوبش بود ، به طور كليّت و بساطت كه گويا [ قابليّت ] تميز ندارد از كليّات ديگر ، و حال آنكه دانستى كه كمال تميز مفهومى را دارند ، ولى به حسب وجود و مصداق ، همهء معارفش چون مفاهيم « قدم خدا » و « حدوث عالم » و « بقاى نفس » و « عدم بقاى تن » و « تجرّد » آن و « ماديّت » اين و غير ذلك ، از علومش به يك « وجود » موجودند .
هامش
( 1 ) - قمر / 49 .
( 2 ) - مؤمنون / 14 .