مداركش نيست ، يا [ اگر هم هست ، ] به نحو كثرت نيست !
گويد : به نحو « وحدت » نيست ! و نه چنين است كه به وجود واحد ، همهء مفاهيم و ماهيّات ، براى عقل بسيط ظاهرند ، بلكه ظهور و تميز عقلى ، آشكارا تو راست ، براى ذات و باطن ذاتش كه هر چه نور اشدّ و اجمع ، مستنيرات اظهر كه : « يدالله مع الجماعه » « 1 » . پس ، به يك نور علمى ، مفاهيم بديهيّه و نظريّه جميعا ظاهرند . پس :
« اقرء و ارقا » « 2 » . نمىبينى كه به يك نور آفتاب عالم تاب ، اين همه الوان گوناگون و اشكال بوقلمون منكشفاند ، ولى نور عقلى كجا و نور حسّى كجا ؟ و بالجمله غبارى بر اين قول نيست ، به شرط آنكه مراد از اجمال « وحدت حقّه » ، وجود علم باشد و [ با اين تفسير ] راجع مىشود به قول مرضى .
فصل : در بيان قول كسى كه ذات حق را علم « تفصيلى » داند به معلول اوّل ، و « اجمالى » داند به معلول ثانى ، و نيز معلول اوّل را علم تفصيلى حق تعالى داند به ثانى ، و اجمالى داند به ثالث ، و ثانى را علم تفصيلى داند براى حق ، به ثالث و اجمالى داند به رابع و همچنين .
و اين قول ، مناطش اين است كه گويد : صورت علميّه كه در ماهيّت متّحد است با معلوم ، مناط تميز و انكشاف آن است . همچنين مقتضى و خصوصيّتى كه در مقتضى ، منشاء ترتّب معلول است . پس ، ذات مقدّسهء حق تعالى ، علم تفصيلى است ، به معلول اوّل و همچنين هر علّتى ، علم تفصيلى است به معلول بىواسطهء خود . پس ، معلول اوّل با وجود خارجىاش ، علم حضورى حق تعالى است ، به معلول ثانى - تفصيلا - و به ثالث - اجمالا - و معلول ثانى ، با وجود خارجىاش ، علم حضورى واجب است به ثالث ، تفصيلا و به رابع ، اجمالا و قس عليه .
پس ، علم تفصيلى به همهء موجودات دارد ، به ترتيب ذاتى ، نه زمانى ، و اين قائل ، به زعم خود اگر چه گريخته از اعتقاد به اينكه : « شىء واحد بسيط ، علمى
هامش
( 1 ) - يد اللّه على الجماعة ، « بحار الانوار » ، ج 68 / 289 .
( 2 ) - « بحار الانوار » ، ج 92 / 197 و 198 و ج 8 / 186 .