فصل در بيان مذهب ثاليس ملطى و اتباعش :
اينها ديدند محاذيرى لازم مىآيد بر ارتسام صور در ذات « واجب الوجود » - تعالى - قائل شدند به ارتسام صور در ذات عقل كلّ و به اينكه : علم حق به آن لوح و صورش ، « حضورى » است ، و [ لى ] به ذوات الصّور « حصولى » است ، تا ذات اقدس « قابل و فاعل » نشود و محلّ كثرت صور علميّه نشود و محاذير ديگر [ هم ] لازم نيايد .
ولى بر اينها لازم آيد كه اين علم ، قلم حق است ؛ اگر در « عقل كل » بدانند يا « لوح حق » ، اگر در « نفس كل » بدانند اين صور را ، بلى به نظرى كه گويا قلم اصبعى است ، از « اصابع الرّحمن » يا « لا به شرط » ملاحظه شود ، نه « به شرط لا » ، اعنى : چون مادّه و استعداد و حركت و حالت انتظاريّه در عقل كلّ نيست ، سوائيّت در او مستهلك است و از صقع ربوبيّت است ، صور در او علم فعلى حقاند ، چه « قلم » گويد :
در كف كاتب ، وطن دارم مدام * كرده بين الاصبعين او ، مقام
نيست در من ، جنبشى از ذات من * اوست در من دم به دم ، جنبش فكن
فصل : و خواهد آمد بيان مراتب علم حق ، در بيان مذهب كسانى كه ذات حق تعالى را « علم اجمالى » دانند به ما سواى او . بر اين مذهب وارد مىآيد كه : علم اجمالى ، [ واقعا ] « علم » نيست ، به خصوصيّت ، چنان كه علم دارى به همهء ما سوى الله كه « ممكن » اند ، يا « جوهر » و « عرض » اند . و هويداست كه در اين علم ، خصوصيّات جواهر و اعراض ، از علم تو غايباند .
و اگر مىگويند : « ذاتش ، علم اجمالى است به ما سوى » ، بايد معنى - كه « شىء واحد بسيط » است - وارد آيد كه : شىء واحد بسيط ، چگونه صورت علميّه مىشود ، از براى اشياء مختلفه و حال آنكه علم به هر « شىء » ، بايد صورت كثيره . و معلوم است كه علم به شمس و قمر و مدر و شجر و غيرها ، به ماهيّاتى باشد كه مطابق آنها باشند و علم را به صورت : « حاصله از شىء ، در نزد عالم » ، تفسير كنند و صورت « شىء » را به : « ماهيّته الّتى هو بها هو » .
جواب آن است كه : علم اجمالى كه گفتهاند : عين ذات حق تعالى است ، « وجود » است . چه ، ذات حق ، وجود بحت بسيط است و وحدتش ، « وحدت حقّهء حقيقيّه »