پس ، معلوم است كه « جواب اينها » ، « علم به اينها » است و گويد : « حاضرست » . و تضمير و اسم اشاره تعبير مىكند كه ياد از فعليّت مىدهد . پس به تصوّر واحد ، همه را دفعتا تصوّر كرد و اين مثال « علم حق » است به اشياء و لكن آن دفعهء « سرمديّه » است و اين ، دفعهء « دهريّه » است كه عقل بسيط در « دهر » است ، نه در « زمان » و در « جبروت » است ، نه در « مكان » .
و اين ، آدم خاكى است كه در « زمان و مكان » است و آن ، آدم ملكوتى است كه آيت « من لا يشغله شأن عن شأن » « 1 » است و گويا دفعة واحده ، كلّ آيات كتاب تكوينى را تلاوت مىكند ، با نطق به معنى ادراك كليّات ، نه نطق ظاهر كه شأن آدم خاكى است .
و بعضى توهّم كنند كه : اين علم سيّم نيز « بالقوه » است ، و اين محض اشتباه است ، چه « علم تفصيلى » ، زمانى بالقوّه است و امّا « علم عقلى » ، بسيط در كمال شده ، فعليّت است به حسب وجود ذاتى ، ولى مىخواهد آن را [ به صورت ] وجود رابطى ، به غير بدهد و اين ، زمانى مىخواهد و ما در تحريرات ديگر نگاشتهايم كه :
آن ملكهء به سر كار نيامده نيز ، علم بالفعل است .
و عجب است از بسيارى از حكما كه التزام قوّه را در آن كردهاند و [ انتظار دارند ] فعليّت علم در عالم بايد به همان طرز باشد ! و چگونه قوّه باشد و حال آنكه كسب جديد نمىخواهد ؟ و اين اشتباهها ، از انس به عالم طبيعت است و مثل آن است كه عادت كرده به خاك خوردن ، يا باصل خوردن و راقع بودن و از عالم فلك خبر ندارد ! چه جاى عالم ملك مقرّب ؟ پس ، عقل و اطوار عقل كجا ، و حسّ « ظاهر » يا « باطن » كجا ؟ ! الهى ! آن را كه عقل دادى ، چه ندادى ؟ و آن را كه عقل ندادى ، چه دادى ؟ خاصّه « عقل نظرى » كه « عقل عملى » ، وزيرى است براى او . پس ، اشتباه از آن است كه توهّم كرده كه گويا نفس ناطقه ، همين « خيال » است ، يا [ اينكه گمان كرده : ] نهايت عقل ، « تفصيل » است ! و چون صور در اين نيست ، گويد : در گوهر ذاتش ، يا اعلى
هامش
( 1 ) - « بحار الانوار » ، ج 9 / 154 .