است و ما به الانكشاف جميع موجودات است ، نه « وحدت عدديّه » ، چون وحدت صورت شمس كه نتواند حكايت كند مگر شمس را ، بلكه چون وحدت « انسان كامل » است كه منطوى است در وجودش كلّ الوجود ؛ از ملك و فلك و جماد و نبات و حيوان و غيرها : « و فيك انطوى العالم الاكبر » « 1 » .
پس ، هر كه حضور چنين واحد به وحدت حقّه - و لكن ظليّه - را داشته باشد ، حضور كل را دارد و با « وحدت حقّه » ما به الانكشاف كّلّ است ، پس مغالطه از باب خلط « وحدت حقّه » است ، به وحدت عدديّه .
و علم حصولى ما هم كه به « صورت حاصله » تفسير شده ، « ماهيّت » نيست كه ماهيّت امكانيّه « ظلمت » است و علم « نور » است و نور « وجود » است و ماهيّتى كه در تفسير صورت گفتهاند كه : « ماهيّته الّتى هو بها هو » ، ماهيّت ، به معنى اعمّ است ، نه به معنى : « ما يقال فى جواب ما هو » . پس ، صورت علم بودنش ، به حسب نحوهء « وجود » است و معلوم بودنش ، به اعتبار « ماهيّت » است .
و گاهى از باب آنكه : « للّه المثل الاعلى » « 2 » علم انسان را سه قسم مىكنند :
- يكى : « تعقّلات نفسانيّه » كه به مشاركت خيال ، تفصيلى و تعاقبى مىگيرد ، آنها را .
- و دوّم : علم به معناى « ملكه » ، اندوخته از كثرت تكرار و وفور افكار و كثرت مراوده و مراجعه به « عقل فعّال » و آستان حكيم متعال و آن « ملكه » را ، در حكمت متعاليه و علوم حقيقيّه « عقل بسيط خلّاق معقولات تفصيليّه » گويند و مانند ملكى است علّام ، مسدّد به سوى صواب ، ولى آدمى گاه معرض باشد ، به [ سبب ] التفات به علم ديگر ، يا به شواغل جزئيّه .
- و سيّم : ملكه كه به سر كار آورده شده باشد ، به اين كه بر آن عرضه دهند ، مسائل چندى و او بگويد : « جواب اينها ، حاضر است در نزد من » . و بعد شروع كند به تفصيل و استمداد جويد از حقّ ، تا آنكه پر كند گوشها را ، يا ورقها را ، به تقرير و تحرير .
هامش
( 1 ) - مصرع بيت مشهور امام على .
( 2 ) - « بحار الانوار » ، ج 74 / 226 و ج 77 / 228 .