اشراقيّه نور اقهر واجبى ، با قهر و تسلّط مطلق منشأ علم حضورى نباشد ؟ و نفس ناطقه را نيز اگر تسلّط بر خارجيّات بودى ، به صور آنها ، در علم به آنها نيازمند نبودى ، چنان كه در علم به قواى خود . و لهذا ، حال در استعلام آنها ، احضار صور آنها كردى .
و امّا « نور الانوار » و « واحد قهّار » ، چون به هر شىء « محيط » و بر هر چيز « شهيد » است ، در انكشاف اشياء ، حاجت به صور منتزعه از آنها يا صور منبعثه از ذات اقدس به ازاى آنها كه - مشائيّه گويند - ندارد .
و آنچه سابق ذكر كرديم ، در ارجاع كلّ صفات كمال ، از « حيات » و « علم » و « قدرت » و « ارادت » و غيرها به حقيقت وجود و اينكه در هر موجودى ، به حسب وجود سارى است : « ان قوّيّا فقوّيّا و ان ضعيفا فضعيفا » ، ادّل دليلى است بر اينكه حقيقت وجود ، « علم » است ، از وجود درّهء بيضاى عقل ، تا وجود ذرّهء هباى هيولى .
و سلطان المتكلّمين خواجه نصير طوسى - قدّس سرّه - در « شرح اشارات » ، بعد از نقض طريقهء شيخ رئيس و اختيار علم حضورى گويد ، به اين مضمون كه :
چنان كه عقل حاجت ندارد ، در ادراك ذاتش به سوى صورتى از حقيقت ذاتش ، همچنين حاجت ندارد در ادراكش مر آن چيزهائى را كه صادر مىشوند از ذاتش ، به سوى صورتى غير از همان صورت صادره .
و عبرت بگير از نفست كه تو تعقّل مىكنى چيزى را ، به صورتى كه تصوير مىكنى آن را و آن صادر است از تو ، نه به انفراد تو ، بلكه به مشاركت غير ، و با وجود اين ، تعقّل مىكنى آن را بذاتها و بالحضور ، زيرا كه محال است تضاعف صور الى غير النّهايه . پس ، هر گاه حال تو نسبت به معلولاتى كه از تو صادر مىشوند به مشاركت ، غير چنين باشد كه معلول حضورى تو باشند ، پس ، چه خواهد بود حدس و گمان تو ، در حق « عليم قدير » نسبت به چيزهائى كه صادر مىشوند از او ، بدون مدخليّت غير او .
و نيست از شرط هر چيز كه تعقّل مىشود ، اينكه : مدرك محلّ آن صورت معقوله باشد ، زيرا كه تعقّل مىكنى ذات خود را ، با آنكه محلّ نيستى براى ذات خود ، بلكه محليّت تو ، براى صورت معقوله ، از شرايط حصول است براى تو ، پس اگر حاصل شود از جهت ديگر ، غير حلول - مثل معلوليّت يا اتّحاد - هر آينه ، معقول و مدرك خواهد
اسرار الحكم في المفتتح والمختتم (فارسى) — صفحة 147
مساهمون: ملا هادي السبزواري
ص١٤٧