نقوش آنها ، همه « علم حضورى » حق تعالى هستند ، چنان كه نفوس كليّه و جزئيّهء سماويّه و عنصريّه و صور منقّشه در آنها ، جميعا علم حضورى حق محيطند . اين نه براى آن است كه اعتقاد اين باشد كه علم حق تعالى به بعض معلولاتش - كه مثل اجسام و جسمانيّات باشد - حضورى نيست ، بلكه به صور اينها كه در مبادى عاليهاند ، « حضورى » است و به خود اينها « حصولى » است ، يا علم عقول به معلولات خود از اجسام و اصنام مربوبه ، حضورى نيست .
چه ، گذشت كه « علّت » را قاهريّت است بر « معلول » خود ، و نفس را تسلّط و قهر فطرى بود و علم حضورى بود ، نسبت به معاليل از قوا و آلات خود . پس ، عقل را چگونه نباشد ؟ يا « نور الانوار » را ، نسبت به معلولات كلّا و طرّا چگونه نباشد ؟ و [ حال آنكه ] همه معلول اويند ، به واسطه ، يا به غير واسطه .
و آنچه بعضى گويند كه : « علم بايد وجود از براى عالم داشته باشد » ، يعنى :
بستگى و ربط به او داشته باشد و اجسام و جسمانيّات ، وجود از براى موادّ دارند ، باكى نيست ، چه ، « وجودات » عين ربطند و بالتّمام ، نفس فقرند ، نه [ اينكه ] « شيئى » و « ربط » و « فقر » و « وجود » ، در هر قابل ، دارند خود . و قابل آنها ، از حيطهء وجود حق بيرون نيستند و بينونت صفتى دارند از حق ، نه عزلتى .
و آنچه گويند كه : « وجودات جسمانيّه ، تغيّر و تغاير دارند و علم حق ، واحد بسيط بايد باشد » ، جوابش آن است كه : وجودات به جهت نورانيّت و حضور در نزد حق بسيط محيط و حيثيّت علميّت ، تغاير و تغيّر ندارند و اينها به جهت ماهيّت و نفسيّت و حيثيّت معلوميّت است .
فصل در بيان قول به « اتّحاد عاقل و معقول بالذّات » است « 1 »
كه فرفوريوس به آن قائل است و شيخ رئيس ، انكار شديدى دارد ، اصل مسئلهء اتّحاد عاقل و معقول را .
و قائلين به اين ، در علم حق تعالى در صور [ سخن ] گفتهاند . چه ، « صور » معلوم بالذّات هستند ، نه « ذوات الصّور » كه معلوم بالعرضاند ، و اين قائلين ، « عالم و
هامش
( 1 ) - مراجعه كنيد به انوار جليّه ، ملا عبد اللّه زنوزى ، صص 117 - 119 .