مصداق ذاتى ندارد . بلى ! منشاء انتزاع و مصحّح اطلاق ، در هر دو قسم هست ، و چگونه مىشود كه « حقيقة الحقايق » فرد ذاتى باشد ، براى عدم ؟ و نسبت مگر منشاء انتزاع شود ؟ و دانستى كه « سلوب » او ، راجع به سلب سلب است ، و از اينجاست كه حكما گويند : « صفات اضافيّه زايدند ، بر ذات و مبداء اضافات ، عين ذات است » . يعنى : زوايد عقليّهاند ، نه ضمايم خارجيّه ، چه فرد ذاتى ندارند و همه راجعند به اضافهء واحده و آن ، مبدئيّت است كه عين ذات حق است ، چنان كه « سلوب » ، به يك سلب راجع بودند .
و امّا دليل بر اينكه صفاتش عين ذات است ، استفاده شد از آنچه سابق ذكر شد در قائدهء اشراقيّهء حكمت لدنيّه . پس ، چون دانستى كه مرجع همه « وجود » است و دانستى كه وجوب « ذاتى » نيست ، مگر حقيقت وجود و صرف آن ، و ماهيّت ندارد ، [ لازم است ] بدانى كه : صفاتش ، عين ذات است . و به علاوه ، مىگوئيم كه : اگر صفاتش زايد باشند بر ذاتش ، مرتبهء ذات خالى باشد از كمالات . پس ، اگر عدم آنها واجب باشد در ذات ، و واجب العدم ، ممتنع الوجود است ، پس ذات اصلا متّصف به آنها نخواهد شد ، و اگر عدم آنها ممكن باشد و وجود نيز ممكن ، پس امكان اگر در ماهيّت باشد ، « امكان ذاتى » است ، ليكن حقّ ماهيّت ندارد به جز وجود صرف كه در متن اعيان است و حاقّ واقع . و امكان ، در موضوع واقعى ، استعدادى است و حامل امكان استعدادى « مادّه » است و مادّه « صورت » مىخواهد و مركّب از مادّه و صورت ، « جسم » است .
و ايضا خلوّ واقعى عدم شأنى است . پس ، اتّصاف موضوع لازم آيد ، در واقع به مقابلات اين كمالات : « تعالى عن جميع ذلك علوّا كبيرا » « 1 » ، پس او « وجوب » است ، بدون آميختگى به « امكان » ، و « فعليّت » است ، بدون شوب به « قوّت » و « استعداد » ، و « نور » است بىخلط به « ظلام » و « مجرّد » تامّ است ، از تصويرات اوهام .
دليل ديگر : ذات واجب الوجود تعالى ، اگر صفات و كمالاتش زايد باشند كه اينها عرضى محمول بالضّميمه شوند ، تجمّل او و كمال او ، به امور زايده خواهد
هامش
( 1 ) - آيه نيست . آنچه در قرآن آمده است ، اين گونه است :« سُبْحانَهُ وَ تَعالى عَمَّا يَقُولُونَ عُلُوًّا كَبِيراً »، اسرى / 43 .