است .
و به اين تقرير كه كرديم دليل قوم را ، معلوم شد كه غايت وثاقت را دارد و وارد نمىآيد آنچه بعضى ايراد كردهاند كه : قبولى كه لازم آوردهاند ، در دليل به معنى اتّصاف است ، نه انفعال ! به علاوه آنچه ذكر شد ، در دليل سابق ما كه امكان در موضوع واقعى استعدادى است ، انفعال لازم آيد .
دليل ديگر : اگر صفات واجب تعالى زايد باشند ، معلول ذات اقدسش باشند - كما مرّ - و لازم آيد كه « واجب » ، فاعل « موجب » باشد نسبت به آنها ، نه مختار . چه ، « فاعل مختار » ، مطلقا آن است كه فعلش مسبوق باشد به مبادى اربعه ؛ « حيات » ، و « علم » ، و « قدرت » ، و « مشيّت » . و فرض اين است كه اين صفات ، متأخّرند از ذات ، پس اگر مسبوق باشند به صفات ديگر و هكذا ، تسلسل لازم آيد ، بلكه غير متناهى ، محصور بين حاصرين باشد ، و اگر نباشند ، « ايجاب » لازم آيد .
و مخالف در اين مسئله ، « اشاعره » اند كه صفات حق را ، زايد قديم دانند ، و معتزله بر آنها ، تعدّد قدما لازم آوردهاند و ايشان ، گاه جواب دهند كه : [ امر ] « ممتنع » ، ذوات قديمه است ، نه صفات قديمهء خود ذات ، و گاه جواب دهند كه :
صفات واجب الوجود تعالى لا هو و لا غيره .
و معتزله قائلند به نيابت ذات از صفات ، به اين معنى كه : كارى كه از صفات آيد ، از ذات بسيط واحد [ هم بر ] آيد و آثار صفات ، همه بر ذات واحد مترتّب شود . [ نيز ] گويند : « خذ الغايات ودع المبادى » ، مثلا بر علم به فعل ، احكام و اتّفاق مترتّب مىشود . اين ، از خود ذات صانع آيد و حدوث عالمى كه بر قدرت مترتّب شود ، بر ذات صانع تعالى مترتّب شود و نفى اضطرارى كه بر اختيار و مختاريّت فعلى كه بر علم و مشيّت و قدرت مترتّب شود ، بر ذات مترتّب شود و همچنين در باقى .
و اين قول نيز باطل است ، چه بنابر اين ، صفات « صحّت سلب » دارند از ذات ، پس به مجاز ، ذات را « عالم » و « قادر » و نحوهما گويند ، چه در مثال چنان است كه طبيب به بارد مبرّدى ، رفع حرارت از « محرور المزاج » كند و مؤمنى به دعائى ، و وليّى به همّتى . و معلوم است كه « همّت » و « دعا » ، صفت برودت از آنها مسلوب است بالحقيقه ، و هر چند كار آن مبرّد را به نحو اتمّ كرده باشند كه به فعّاليت مشيّة
اسرار الحكم في المفتتح والمختتم (فارسى) — صفحة 123
مساهمون: ملا هادي السبزواري
ص١٢٣