زبان من از آن بود كه در دنيا شراب مىخوردم ، و پيوسته بر آن حالت شديده بودم ، تا آن كه به خدمت حضرت رسالت پناه محمدى صلى اللّه عليه و آله رسيدم ، و جامههاى سفيد در بر و كلاه نورانى سفيد بر سر داشت ، چون نظر مباركش بر من افتاد ، فرمود : تو دعبلى ؟ گفتم : آرى يا رسول اللّه . فرمود : بخوان از شعرها كه در شأن اولاد من گفتهاى ؟ من اين دو بيت را خواندم :
لا أضحك اللّه سن الدهر ان ضحكت يوما * و آل أحمد مظلومون قد قهروا
مشردون نفوا عن عقر دارهم * كأنهم قد جنوا ما ليس يغتفر
يعنى : خدا خندان نگرداند دندان روزگار را اگر به خندد و شادى كند ، در روزى كه آل پيغمبر صلى اللّه عليه و آله ستمديده و مقهور گرديدهاند از دشمنان ، و ايشان را راندهاند ، و از ميان خانههاى خود بيرون كردهاند گويا ايشان گناهى كردهاند كه آمرزيده نمىشود .
چون اين دو بيت را خواندم ، حضرت مرا تحسين فرمود و شفاعت كرد مرا ، و جامههائى كه در برداشت به من خلعت داد ، و اينها جامههاى آن حضرت است كه در بر من است . « 1 »
و أيضا روايت كرده است : كه بر قبر دعبل اين ابيات را كه از جملهء اشعار او است نقش كرده بودند :
أعد للّه يوم يلقاه * دعبل أن لا إله الا هو
هامش
( 1 ) بحار الانوار 49 / 241 - 242 از عيون اخبار الرضا عليه السلام 2 / 266 .