تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بيست و پنج رساله فارسى (فارسى) — صفحة 62

مساهمون:

ص٦٢
نيكو به من داد ، و ريشهء خراسانى زردى براى من فرستاد ، و در روز بارانى با او مىرفتم ، بارانى و كلاه بارانى كه هر دو از خز بود به من بخشيد كه هشتاد اشرفى به قيمت آنها به من دادند و من ندادم . پس ارادهء معاودت به سوى عراق كردم ، در اثناى راه جمعى از دزدان كرد بر سر راه آمدند ، و آنچه همراه داشتيم همه را تالان « 1 » كردند ، پس ماندم در پيراهن كهنه و بدحالى تازه ، و از ميان آنچه از من بردند تأسف من بر پيراهن و دستمال شريف آن حضرت بود ، و تفكر مىنمودم در فرمودهء حضرت كه تو به بركت اينها محفوظ خواهى ماند ، چون شد كه اينها را دزد برد . ناگاه يكى از كردان حرامى بر من گذشت ، و بر اسب زرد كه ذو الرياستين به من بخشيده بود سوار بود ، و آن بارانى را نيز در بر داشت ، و چون به نزديك من رسيد ايستاد و انتظار رفيقان خود مىكشيد ، و يك شعر از قصيدهء مرا خواند ، من تعجب كردم كه اين كرد از دزدان چگونه توفيق تشيع يافته است . و در اين وقت طمع كردم كه شايد پيراهن و دستمال حضرت را پس گيرم و گفتم : اى آقاى من از كيست اين قصيده ؟ گفت : و اى بر تو ، تو را با اين چه كار است ؟ ! گفتم : سببى دارد كه خواهم گفت . آن كرد گفت : نسبت اين قصيده به صاحبش از آن مشهورتر است كه احتياج به بيان داشته باشد . گفتم : او كيست ؟ گفت : دعبل بن على خزاعى شاعر آل محمد ، خدا او را جزاى خير دهد . گفتم : به خدا سوگند كه منم دعبل ، و اين قصيده از من است . گفت : واى بر تو چه مىگوئى ؟ گفتم : امر از آن مشهورتر است كه مخفى باشد .
هامش
( 1 ) تالان به معنى تاراج كردن .