پس اهل قافله را طلبيد ، و از ايشان معلوم كرد همگى شهادت دادند كه اين دعبل است . چون بر او ظاهر شد كه منم دعبل ، گفت :
از براى كرامت تو آنچه از اين قافله گرفتهاند پس دادم حتى خلالى كه برده باشند ، پس ندا كرد در ميان اصحابش كه هر كه چيزى از اين قافله گرفته است پس دهد ، و به بركت من جميع اموال اهل قافله را رد كردند و تمام اموال مرا پس دادند ، و به بدرقه همراه ما آمد تا ما را به مأمن رسانيد ، پس من و جميع قافله محفوظ مانديم به بركت پيراهن و دستمال آن حضرت « 1 » .
و صاحب عدد قويه روايت كرده است كه اهل قم خلعت حضرت را از دعبل به سى هزار درهم مىخريدند و او قبول نكرد ، و چون بيرون رفت شيعيان قم آن خلعت را از او دزديدند ، برگشت و به التماس بسيار يك آستين آن خلعت را گرفت كه در ميان كفن خود بگذارد ، و سى هزار درهم را به او دادند ، و دعبل آن قصيده را در جامهء احرامى خود نوشت ، و وصيت كرد كه او را در آن جامه كفن كنند « 2 » .
و ابن بابويه رحمه اللّه از على پسر دعبل روايت كرده است ، كه چون هنگام وفات پدرم شد متغير شد و زبانش بند آمد ، و رويش سياه شد ، و چون اين حالت را مشاهده كردم ، شيطان مرا وسوسه كرد ، و نزديك شد كه از مذهب او بر گردم ، پس بعد از سه شب پدرم را در خواب ديدم كه جامههاى سفيد پوشيده بود ، و كلاه سفيدى بر سر داشت . گفتم : اى پدر خدا با تو چه كرد ؟
گفت : اى فرزند آنچه ديدى از سياه شدن روى من و بند شدن
هامش
( 1 ) بحار الانوار 49 / 242 - 243 ، از كشف الغمه 3 / 74 - 76 .
( 2 ) بحار الانوار 49 / 259 - 260 ، از عدد القويه ص 292 .