دانسته شود كه او را پيش و پس نيست ، يعنى بعضى را در زمان پيش از بعضى ، و بعضى بعد از بعضى قرار داد ، تا بدانند كه او زمانى نيست ، يا تا آن كه بدانند كه او ازلى است و ابدى است ، و چيزى پيش از او و بعد از او نمىتواند بود .
و در كلينى كلمهء « بها » نيست ، پس معنيش چنان مىشود كه زمان را آفريد تا دانند كه زمان مخلوق او است به او احاطه نمىكند و او زمانى نيست .
شاهدة بغرائزها أن لا غريزة لمغرزها :
گواهىدهندهاند به طبيعتهاى خود كه طبيعت نيست آن كسى را كه ايشان را صاحب طبيعت كرده است ، و مراد به طبيعت ماهيات و حقايق انواع ممكنات است .
دالة بتفاوتها أن لا تفاوت لمفاوتها :
دلالتكنندهاند به تفاوتها و اختلافها كه در ايشان هست ، كه تفاوتى نيست كسى را كه تفاوت در ايشان قرار داده است .
مخبرة بتوقيتها أن لا وقت لموقتها :
خبردهندهاند به سبب آن كه حق تعالى براى اول و آخر ايشان ، وقتى قرار داده است به آن كه وقتى نيست آن كسى را كه ايشان موقت به اوقات گردانيده است . و چون توضيح اين فقرات در ضمن شرح فقرات سابق گذشت اعاده نكرديم .
حجب بعضها عن بعض ليعلم ألا حجاب بينه و بينها من غيرها .
محجوب و پنهان گردانيد بعضى را از بعضى به حجابهاى جسمانى يا اعم از آن ، تا بدانند كه حجابى ميان خدا و هر مخلوقى به غير آن مخلوقى نيست ، زيرا كه چون به عقل خود يافتند كه
بيست و پنج رساله فارسى (فارسى) — صفحة 38
مساهمون: العلامة المجلسي
ص٣٨