و صورت آتشى و صورت آبى ، يا معنى عرفى است كه كسى در قوت كسى است او را ضد او مىگويند .
بنا بر معنى اول چند وجه تقرير مىتوان كرد :
اول : آن كه چون اضداد را آفريد و آنها را ديديم كه محتاجاند به محلهاى خود ، دانستيم كه او را ضد نيست ، و اگر نه محتاج به محل خواهد بود ، و احتياج دليل امكان است .
دوم : آن كه چون ديديم كه دو ضد هر يك منع وجود ديگرى مىكند و او را بر طرف مىكند ، پس دانستيم كه واجب الوجود منزه است از آن .
سوم : آن كه عقل مىيابد كه ميان خالق و مخلوق ضديت نمىباشد .
چهارم : آن كه چون خالق مىبايد كه منزه از صفات مخلوقات باشد ، پس مضادهء اينها دليل است بر آن كه بر او نيست .
و بنا بر معنى دوم ظاهر است ، زيرا كه چيزى كه مساوى او باشد در قوت مثل او بايد واجب الوجود باشد ، پس تعدد واجب لازم آيد ، يا آن كه هيچ يك نمىتوانند كه صانع عالم باشند .
و بمقارنته بين الامور عرف أن لا قرين له :
و به قرين كردن او بعضى از امور را به بعضى دانسته شد كه قرينى نيست او را ، مانند مقارنت عرض يا محل خود ، و متمكن به امكان خود ، و لوازم با ملزومات خود ، و چون ديديم كه هر يك از اين مقارنات متضمن انواع نقص و عجز و احتياج است ، دانستيم كه هيچ چيز مقارن او نيست .
ضاد النور بالظلمة ، و الجلاية بالبهم ، و الجسوء بالبلل ، و الصرد بالحرور .
ضد گردانيده است نور و روشنى را با ظلمت و تاريكى ، و واضح
بيست و پنج رساله فارسى (فارسى) — صفحة 34
مساهمون: العلامة المجلسي
ص٣٤