عالم است به جميع معلومات . و اثبات اين مقدمه به چند وجه ممكن است :
اول : آن كه حق تعالى متصف به مخلوق خود نمىتواند بود چنانچه گذشت .
دوم : آن كه مراد آن باشد كه ما چون بعد از افاضهء حق تعالى مشاعر را بر ما ، دانستيم كه ما در ادراك محتاجيم به اين مشاعر ، دانستيم كه خدا منزه است از مشاعر ، زيرا كه اگر او را مشاعر باشد مثل ما محتاج خواهد بود .
سوم : آن كه چون عقل مىداند كه مىبايد جاعل و مجعول در صفات مباين يك ديگر باشند به افاضهء مشاعر بر ما دانستيم كه او چنين مشاعر ندارد
چهارم : آن كه چون مشاعر به ما داد و دانستيم كه ما بدون اين مشاعر ناقصيم ، پس دانستيم كه حق تعالى را مشاعر نيست ، و اگر نه ناقص خواهد بود به ذات خود و در كمال خود محتاج به غير خود خواهد بود ، و اين بر واجب الوجود محال است ، وجوه ديگر مذكور است كه اين ترجمه گنجايش ذكر آنها ندارد .
و بتجهيزه الجواهر عرف أن لا جوهر له :
و به آفريدن او جوهرها را دانسته شد كه او را جوهرى نيست ، يعنى او از جنس حقايق ممكنه نيست ، و اگر نه مثل اينها محتاج به علت مىبود .
و بمضادته بين الاشياء عرف أن لا ضد له :
و به ضديتى كه او در ميان اشياء انداخته است دانسته شده كه ضدى نيست او را .
بدان كه مراد به ضد يا معنى مصطلح است ، يعنى دو امر وجودى كه در يك زمان در يك محل جمع نتوانند شد ، مانند سياهى و سفيدى ،
بيست و پنج رساله فارسى (فارسى) — صفحة 33
مساهمون: العلامة المجلسي
ص٣٣