هر چه غير او است مغاير او است در حقيقت ، يا آنچه غير او است مغاير و مباين او است ، و جز و او حال در او نمىتواند بود .
فقد جهل اللّه من استوصفه :
پس به تحقيق كه جاهل است به خدا كسى كه طلب وصف او مىكند ، يا از او صاف جسمانيات و ممكنات از او سؤال مىكند ، چنانچه سؤال كند كه خدا در كجا است ؟ و بزرگى او چه مقدار است ؟ و چه رنگ دارد ؟ و امثال اينها .
و قد تعداه من اشتمله :
و از او در گذشته است هر كه اشتمال او نموده است ، اين فقره چند احتمال دارد :
اول : آن كه مراد از اشتمال چيزى بر خود پوشيدن باشد ، يعنى خدا را نشناخته و از معرفت او در گذشته است كسى كه او را به روش جامهء محيط به خود دانسته است ، يعنى به حلول او در ممكنات قائل شده است ، يا آن كه توهم كرده باشد كه حق تعالى به روش اجسام و اماكن احاطه به ممكنات كرده است .
دوم : آن كه مراد اشتمال او مر خدا را باشد ، و كنايه از معرفت كنه باشد ، يعنى از خدا در گذشته كسى كه توهم كند كه احاطه به كنه او كرده است . و در بعضى از نسخههاى توحيد « أشمله » وارد شده است ، يعنى قائل شود كه چيزى مانند مكان به او احاطه كرده است .
و قد أخطاه من اكتنهه :
و او را نيافته است كسى كه گمان كرده است كه كنه او را يافته است .
بيست و پنج رساله فارسى (فارسى) — صفحة 22
مساهمون: العلامة المجلسي
ص٢٢