و مجملش آن است كه صفات كمال ما مشوب است به انواع نقص ، پس بايد كه آنچه كمال است از آن صفت به وجهى كه ما تعقل نتوانيم كرد براى حق تعالى اثبات نمائيم ، و جهات نقص را از او سلب نمائيم ، و اقرار نمائيم كه كنه صفات كماليهء او را تعقل نمىتوانيم كرد ، مثلا علم ما آنچه كمال است در آن هويدائى اشيا است نزد ما به سبب آن ، و ليكن در ما مشوب است به انواع نقص .
اول : آن كه در ما بعد از جهل حادث شده است ، و اين از خدا منفى است و او پيوسته عالم بوده است .
دوم : آن كه در ما از علتى بهم رسيده است و اين نقص است ، و در خدا به غير ذات علتى نداشته .
سوم : آن كه در ما صفتى عارض ما شده و به آن صفت كامل شدهايم ، و حق تعالى كامل بالذات است و به عروض صفتى كامل نمىشود .
چهارم : آن كه در ما احتمال زوال دارد ، و در خدا زوال علم محال است .
پنجم : آن كه در ما ناقص است علم ، و در خدا كامل است .
ششم : آن كه در ما مشروط به شرائط و ادوات است ، و در حق تعالى مشروط نيست .
هفتم : آن كه علم ما ممكن است كه به كنه حقيقت معلوم شود ، و كنه علم او را به غير ذات مقدس او كسى نمىداند ، و همچنين در ساير صفات .
اين است معنى آنچه در احاديث بسيار وارد شده است كه مىبايد خدا را بيرون برى از دو جهت مذموم ، كه يكى حد تعطيل است كه جمعى مىگويند كه هيچ صفت از صفات وجوديه را به هيچ
بيست و پنج رساله فارسى (فارسى) — صفحة 9
مساهمون: العلامة المجلسي
ص٩