تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نقدى بر دين پژوهى فلسفه معاصر (فارسى) — صفحة 96

مساهمون:

ص٩٦
نبايد با قرآن تماس بگيرد مگر كسى كه پاك و پاكيزه شده باشد ، و اين پاكى در آيه شريفه هم دو بعد دارد : يكى پاكيزگى روح و يكى هم پاكيزيگى جسم ، و معناى الف و لام « ال » كه بر سر « المطهرون » در آمده شامل هر دو نوع پاكى مىباشد . بنابراين ، آيه‌ى شريفه ، مسّ قرآن را توسط افراد ناپاك جسمى و روحى ، سلب و نهى نموده و دلالت مىكند كه بايد از همه ناپاكىهاى ظاهرى و باطنى پاك و پاكيره شوند تا بتوانند ، به مفاهيم قرآن برسند ، نه اين كه هيچ‌گاه نشود معارف و مفاهيم و جسم قرآن را لمس و مس كرد ، بلكه آيه شريفه در صدد بيان شرط درك معنوى و لمس جسمانى « 1 » قرآن كريم را بيان مىكند . نكته دوم اين كه « الّا » در آيه شريفه ، استثناى مُفَرَّغ مىباشد ، زيرا مستثنىمنه كه كلمه‌ى « احدٌ » مىباشد ، محذوف است و با حذف « لا » و « الّا » ، باز هم معناى صحيح باقى است كه : « يَمسُّه المُطَهَّرون » يعنى : تنها پاكيزه‌شدگان ، معانى ، مفاهيم و جسم قرآن را لمس مىكنند ؛ حتى خود آيه دلالت دارد بر اين كه براى درك و لمس قرآن ، بايد كلّ پيش‌فرض‌هاى غلط ، ناصواب ، ناپاك و غير مطلق را زدود . هم‌چنين دلالت دارد بر اين كه انسان توان فهم معارف قرآنى را در صورت پاك بودن دارد ؛ ابوجهل‌ها و ابولهب‌ها چون در كفر غوطه‌ورند در هلاكت و ضلالت مىمانند ؛ ولى اگر مثل ابوطالب و ابوطالب‌ها پاك و پاكيزه شوند ، يقيناً قرآن را خواهند فهميد و رستگار خواهند شد . آرى ، تنها پاك شدگان از پليدىهاى فكرى ، روحى و جسمى ، مىتوانند با فكر و روح و جسم قرآن آشنا شوند نه پليدان . در اين ارتباط دوگانه : ارتباط ظاهرى و جسمىاش ، پاك‌شدن جسم انسان از نجاست‌ها و حدث‌ها و پليدىهاست ، و ارتباط اصلى و باطنىاش ، پاك شدن از خباثت‌ها ، جهالت‌ها ، افكار و گمان‌هاى باطل و زنگارهاى روحى و عقيدتى است كه با اين دو شرط اصلى نخست خود را تفسير كنند و سپس به پرسش و استفسار از قرآن بپردازند . مسّ و تماس معنوى با قرآن نيز داراى سه بُعد است : 1 - « بعد ظواهر و نصوص
هامش
( 1 ) - توضيح اين كه در آيه شريفه شرط مس ظاهرى قرآن را طهارة ظاهرى و شرط فهم و درك باطنى را طهارت باطنى دانسته كه مكلفان بدون اين دو طهارت توقع فهم و درك و لمس قرآن كريم را به گونه‌اى مطلق نداشته باشند . ( خادم‌القرآن )
نقدى بر دين پژوهى فلسفه معاصر (فارسى) — صفحة 96 | الشيخ محمد الصادقي الطهراني