كنند . حتى گذشتگان به همهى سؤالات زمان خود پاسخ ندادهاند و تنها به پارهاى از سؤالات زمان خود پاسخ گفتهاند . لذا در عصر حاضر اين گروه عقبماندهتر از هر گروه ديگرى هستند . زيرا به سلاحى مجهزند كه به تاريخ مربوط است . سلاحشان اجماع منقول ، رجال مشكوك ، شهرت و احاديثى است كه به قرآن عرضه نشده است . گروهى در مقابل اين دسته ، از يك طرف مىدانستند اسلام براى همهى زمانهاست ، از طرف ديگر با ديدن عجز پاسخگويى شرعمداران ، به اين فكر افتادهاند كه براى توانايى مجدّد و احياء تفكر دينى ، بايد در طرز تفكّر و نحوهى بينش اسلامى ، تحولى ايجاد كرد . ولى مبناى اين تحوّل ، دگرگونى اوضاع جهانى و مقايسهى آن با اسلام مرسوم بوده است .
يعنى ايشان به گمان خود مىخواستند اسلام را احيا كنند ، ولى همان عقايد جازميّت را تحوّل دادند و گفتند آن عقايد ، ارزشهايى است كه شرع معين كرده و ما به وسيله اين ارزشها مىتوانيم هماهنگ با علوم جديد ، شيوههاى جديد بر مبناى آن ارزشها ايجاد كنيم . اينان گرچه در ظاهر باگروه اوّل مخالفند ، لكن عميقاً در عمل ، با هم مشتركند ؛ زيرا اولًا تفكرات هر دو گروه ، بشرى است ، يكى مربوط به تاريخ ديروز و ديگرى مربوط به امروز است . ثانياً در اصول و مبنا نيز كه همان عقل و فكر بشرى است ، مشتركند ؛ منتهى گروه نخست ، اصول خود را تغييرناپذير مىداند و گروه دوم اصول رايج را با تحولات جديد ، راه حل مشكلات مىداند . همان مسايلى را كه گروه اول حكم مىداند ، گروه دوم هدف از آن حكم را ارزش دانسته و قائل شدند كه بايستى روشهاى جديد براى آن اهداف تعيين كرد . هر دو گروه نسبت به شرع بين افراط و تفريط عمل كردهاند و گاه احكام شرع را ناديده گرفته يا بر آن تحميل نموده يا به تعطيل كشاندهاند . حوزهى عقلانيت را نيز نشناخته و آن راتوسعه داده يا از بين بردهاند . غافل از اين كه تفكّرات بشر هر قدر هم وسيع باشد ، مطلق نبوده و چهبسا اختلافات عديدهاى پديد مىآورد ، و تنها قرآن است كه مىتواند در همه زمانها ، زمينهها و مكانها محور و محك افكار و عقايد و باعث رفع اختلافات باشد . گرچه هر دو گروه براى قرآن تقدّس و ارزش قايلند ، اما نحوهى نگرش و برداشتهاى ايشان با توجه به معلومات و مفروضات بشرى است .
نقدى بر دين پژوهى فلسفه معاصر (فارسى) — صفحة 385
مساهمون: الشيخ محمد الصادقي الطهراني
ص٣٨٥