تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نقدى بر دين پژوهى فلسفه معاصر (فارسى) — صفحة 379

مساهمون:

ص٣٧٩
هم انتساب و هم انتخاب . آيه‌ى « ورث سليمان داود » نيز تنها بيانگر ارث حكومت و نبوّت نيست ، بلكه چون قيدى ندارد ، همه‌ى انواع ارث را شامل است . يعنى هم ارث مالى و هم حكومتِ موروثى طبق اراده‌ى الهى . چنان‌كه حضرت صديقه‌ى طاهره‌ى زهراى مرضيه عليها السلام به همين آيه استدلال فرمودند كه سليمان از داود ارث برد ، چطور به من كه فرزند پيغمبرم مىگوييد : ارث نمىبرم ؟ ! « 1 » درباره‌ى حكومت و نبوّت سليمان و داود آيات ديگر روشن‌گرى بيشترى نموده است . چنان‌كه در آيه‌ى قبل مىفرمايد : « و لقد آتينا داود و سليمان علماً » مقام رسالت و علم و حكم نبوت را به داود و سليمان عطا كرديم . و در آيات ديگر درباره‌ى هر كدام مستقلًا مىفرمايد : « يا داودُ انَّا جَعَلْناكَ خليفةً فى الارضِ » ( ص / 26 ) در مورد حضرت سليمان نيز : « فَفَهَّمْناها سليمانَ وَ كلًاّ آتينا حكماً و علماً » ( انبياء / 79 ) پس قضيه را به سليمان تفهيم كرديم و به هر دو حكم و علم داديم . هنگامى كه حضرت داود ، پيامبر بود بين دو نفر در مسأله‌اى اختلاف پيش آمد . خدا براى اين كه ثابت كند بعد از داود ، سليمان پيامبر است ، حكم قضيه‌ى مورد نزاع را موقتاً به داود تفهيم نكرد ، ولى به سليمان تفهيم كرد تا همه بدانند سليمان از جانب خدا انتخاب شده است . اين ارث نبوت به اراده الهى از باب « آتينا حكماً و علماً » است . تعبير آن به ارث از جهت تشابه انتقال مال از پدر به فرزند است كه البته در مورد مقامات معنوى ، وراثت هميشگى نيست ، مانند ائمه كه با داشتن چندين فرزند ، فقط يكى از آن‌ها امام بعدى بود . با حضور امام معصوم ولايت و حكومت در انحصار ايشان است . همان‌طور كه پيامبر هم مرجع سياسى و هم مرجع فقهى بود ، ائمه نيز همه‌ى امور اجرايى احكام قرآنى را بر عهده داشتند . چون احكام قرآن ، كامل و گويا بوده و امام زمان عليه السلام نيز
هامش
( 1 ) - . . أنّي ابنته أيّها المسلمون ، أأُغلَب على إرثيه . يا ابن أبي قحافة ، أفي كتاب اللّه أن ترث أباك و لا أرث أبي « لَقَدْ جِئْتِ شَيْئاً فَرِيًّا » أفعلى عمد تركتم كتاب اللّه و نبذتموه وراء ظهوركم إذ يقول : « وَ وَرِثَ سُلَيْمانُ داوُدَ » و قال فيما اقتصّ من خبر يحيى بن زكريا عليه السلام إذ قال « ربّ فَهَبْ لِي مِنْ لَدُنْكَ وَلِيًّا يَرِثُنِي وَ يَرِثُ مِنْ آلِ يَعْقُوبَ » . . ( بحارالأنوار ، ج 29 )