( شورى / 13 ) « من الدّين » دليل است بر اين كه خدا براى طاعتش ، راههايى مقرر كرده است كه هريك مخصوص به زمانى است . يعنى اصل اطاعت كلًا يكسان است ولى صورت و چهره خاص دين در هر زمانى براى ولايت عزم تغيير مىكند ، و اگر صورت ديگرى تشريع شود ، شكل قبلى از نظر خداى متعال منتفى است . در آيهى فوق مىبينيم كه راجع به شريعت نوح « وصّى » و « وصّينا » آمده كه مفرد و ماضى غايب و به معنى وصيت يا سفارش است ، ولى براى شرايع ابراهيم ، موسى و عيسى « وصّينا » آمده كه جمع و ماضى حاضر است . اما دربارهى اسلام « والذى أوحينا اليك » به جاى « ما » ، « الذّى » و به جاى « وصى » ، « أوحينا » آمده است كه خود چهار امتياز نسبت به شريعت نوح و دو امتياز نسبت به ديگر شرايع مىباشد . زيرا « زيادة المبانى ، تدل على زيادة المعانى » يعنى اگر دو لفظ در مبناى اصلى خود شريكند ، ولى يكى از اين دو حروف زيادتر دارد ، معنايش نيز برتر است . « ما و الذى » در اينجا هر دو يك معنا دارند ، ولى « ما » دو حرفى و « الذى » چهار حرفى است و اين چهار حرفى مرحلهى وحيانى را بر دو حرفى مىافزايد ، چنانكه اصل وحى با جمع « أوحينا » افزونى اين وحى را بيشتر و برتر مىرساند . پس وحى بر پنج پيامبر اولواالعزم داراى درجاتى سه گانه است و خود لفظ « أوحينا » كه دلالت بر جمع وحى ربانى دارد ، تمامى وحىهاى خدا را در انحصار خاتم النبيين دانسته ، كه ديگر نه برترى دارد و نه برابرى . مانند « ان هذا القرآن يهدى للتى هى اقوم » كه قِوام و بقاء و ارزش قرآن را بهگونهاى مطلق برتر از ساير كتابهاى آسمانى دانسته است ، و اين برترى مطلق تا آخر زمان تكليف مىباشد ، زيرا اگر برترى يا برابرى نسبت به قرآن بعد از آن باشد ، اين اقوميت مطلق قرآن ، درست نخواهد بود .
خداى متعال شريعتى را به عنوان آخرين صورت دين نازل فرموده و مكلفان وظيفه دارند به همان شكل پايانى آن را انجام دهند . زيرا شارع و قانونگذار دينى ، ابدى و مطلق است و قوانينش نيز به اعتبار ابديت شارع ، تا زمانى كه خود شارع آنها را تغيير نداده است اعتبار دارد . لذا خاتميت صفت پيامبر ، شريعت و كتاب شريعت است .
بنابراين لفظ اديان كلًا صحيح نيست بلكه بايد از لغت شرايع استفاده شود كه شريعت
نقدى بر دين پژوهى فلسفه معاصر (فارسى) — صفحة 292
مساهمون: الشيخ محمد الصادقي الطهراني
ص٢٩٢