21 تئورى عقلانيت
دكتر سروش : ما بايد تئورى خود را راجع به عقلانيت در اينجا بيان كنيم . چون سخن بر سر عقلاى قوم است . عقلاى قوم چنانند كه گروهى يهوديت را پذيرفتهاند و حكم به بطلان بقيه اديان و فرق دادهاند و . در اينجا ما دو راه داريم : يكى اينكه بگوييم كه اين ادله هم تحويل به علل مىشود . يعنى دليلها همه دليلتراشىاند و ايدهها همه ايدئولوژيانند . اگر چنين حرفى بزنيم اولًا تئورى خودمان را در باب عقلانيت دادهايم و ثانياً تكليف خودمان را هم روشن كردهايم كه ما هم مثل بقيهايم و تفاوتى با ديگران نداريم . وقتى دليل تحويل به علت شد ، معنايش اين است كه عقل كارهاى نيست و آنچه عمل مىكند و در داورىهاى آدمى مدخليت دارد ، عللى هستند از جنس منفعت . اما اگر چنين رأيى در باب عقلانيت نداشته باشيم و ادله را تبديل به علل نكنيم ، در اين صورت بايد بيان كنيم كه چرا عقلاى هر قوم . بر عقيده خود پافشارى مىكنند ، و هيچ دليلى دليل ديگر را از ميدان بيرون نكرده است . در اينجاست كه بعضى به اين رأى رسيدهاند كه كار عقلاى عالم در قصه دين به « تكافؤ ادله » رسيده است . اين همان رأيى است كه كانت در متافيزيك به آن رسيده است . يعنى دلايل طرفين قوت مساوى دارند ، به طورى كه هيچ