« لاياتيه الباطل » اگر كسى بخواهد حق را به وسيلهى باطل بپوشاند ، خداى متعال جلوى او را مىگيرد و بالصراحه مىفرمايد : « و لا تلبسوا الحق بالباطل و تكتموا الحق و انتم تعلمون » ( بقره 42 ) « حق را بهوسيلهى باطل نپوشانيد و حق را كتمان نكنيد ، در حالىكه حق را مىدانيد . » شما و ديگران يا حق را نمىدانيد كه در اين صورت بايد جوياى حق شويد و خدا از قاصران مىگذرد . يا حق را مىدانيد و با اين حال حق و باطل را به هم مىآميزيد و مغالطه مىكنيد كه در اين صورت مورد اين آيات هستيد كه « و لا تلبسوا الحق بالباطل » . آيا حق و باطل قابل شناسايى نيستند و يا قابل شناسايى هستند و قرآن از آميختن حق و باطل به هم نهى مىكند ؟ پس آراء باطل به سادگى با محك قرآنى قابل تشخيصاند و گرنه قرآن به جداسازى حق و باطل سفارش نمىكرد و پس از اثبات و شناسايى باطل ، آنچه حق است بايد اخذ شود و آنچه باطل است ، بايستى از گردونه خارج شود و اگر كسانى هنوز هستند كه هم به آراء كلامى ، فلسفى و . . . از آراء باطل استناد مىكنند ، كوتاهى از قرآن نيست . مثلًا در باب شهادت حتى عليه والدين ، قرآن مىفرمايد : « يا ايّها الذين آمنوا كونوا قوّامين بالقسط شهداءَ لِلّه وَ لَو على أنفُسِكُم أو الوالِدَينِ وَ الاقربين » ( نساء / 135 )
طبق اين آيه شريفه شهادت حتى عليه پدر و مادر اگر جرمى مرتكب شده باشند ، واجب است ، اما آقاى علامهى حلى رحمه الله در تبصرة المتعلمين مىگويد : « لاتقبل شهادة الولدِ على والِدِهِ » اگر فرزند عليه پدرش شهادت دهد ، شهادتش پذيرفته نيست ! بايد گفت : اولًا چرا شهادت عليه پدر پذيرفته نيست ، ولى عليه مادر پذيرفته است ؟ « 1 » ثانياً
هامش
( 1 ) - فتاواى خلاف قرآن كريم الى ماشاءاللَّه در بين علماء ما - شيعتاً و سنتاً - فراوان به چشم مىخورد حتى فتاواى خلاف نصّ يا ظاهر مستقر قرآنى فراوان دارند چرا ؟ به خاطر اين كه قرآن در نزد آقايان اصالت حكمى نداشته و ندارد ، يا به قرآن اصلًا مراجعه نمىكنند و يا اگر هم مراجعه مىكنند مانند قاريان كنار قبور مراجعه مىفرمايند . تأسفبارترين اعمال در بين مسلمين كنار گذاردن قرآن كريم و روى آوردن به اقوال اين و آن است - اقوال متعارضه - متضاده - متهافته و . . . متأسفانه آقايان ما شدهاند كمپانى اقوال از هر جايى بوده و هر قولى كه بوده جمع كردهاند و اسمش را تحقيقات اسلامى نهادهاند . اصولًا اسلام در ميان اين اقاويل گم شده و از آن هيچگونه خبرى نيست و به قول مولا امير المؤمنين عليه السلام « و الهُهُمْ واحدٌ و نَبِيُّهُم واحِدٌ و كتابُهم و احدٌ افَامَرَهُمُاللَّهُ سُبحانَهُ وَ تَعالى بِاالاختِلافِ فَاطاعُوهُ ؟ ام نهاهم عنهُ فَعَصوهُ ، امْانزَلَاللَّهُ سُبحانَهُ وَ تَعالى ديناً ناقِصاً فَاستَعانَ بِهِمْ عَلى اتمامِهِ ام كانُوا شُرَكاءَ لهُ فَلَهُمْ انْ يَقُوُلوا وَ عَلَيْهِ انْ يَرضى - امْ انزَلَاللَّهُ سُبحانَهُ وَ تَعالى ديناً تاماً فقصّر الرسولُ صلى الله عليه و آله عَنْ تَبليغِهِ وَادائِهِ - الى ان قال - وَاللَّهُ يَقُولُ : ما فرِّطّنا فِىالْكِتابِ مِنْ شَىْءٍ ( انعام 38 ) وَ فِيِه تِبيانُ كُلِّ شَىْءٍ ( نحل 89 ) و ذكر . . . الخ ك 18 نهجالبلاغه » مىفرمايند خدايشان يكى است پيغمبرشان يكى است - كتابشان كه قرآن است يكى است ، آيا خداى تبارك و تعالى به آنها امر فرموده كه اختلاف كنند پس آنها نيز اطاعت كردهاند ؟ يا اين كه ( خداى تعالى از اختلاف ) نهيشان كرده و آنها عصيان مىكنند ، يا اين كه خداى تعالى دين ناقص فرستاده ، از آنها كمك خواسته تا دينش را كامل كنند ؟ يا اينكه اين ( آقايان ) شركاء الهى هستند پس به خود اجازه دادهاند كه هر چه خواستند بگويند و حكم كنند و خدا هم بپذيرد ، يا اين كه خدا دينش را تام و كامل فرستاده ولىرسول گرامى ( نعوذبااللَّه ) قصور و تقصير كرده و نتوانسته دين خدا را آن طور كه هست به مردم برساند . سپس . . . تا اين كه آن حضرت به آياتى از قرآن كريم اشاره مىفرمايند كه خداى تعالى فرموده : ما از هيچ چيزى در قرآن فروگذار نكردهايم ، و قرآن روشن كننده و بيان كنندهى هر چيزى است . يعنى فقط قرآن ملاك و محك حق و باطل است و بس . حالا با توجه به مطالب مولا امير المؤمنين عليه السلام كه شارحين نهجالبلاغه در شرح اين خطبه شريفه فرمودهاند كه منظور حضرت در اين جملات اهل خلاف يعنى اهل ثقيفه و پيروان آنها هستند ، كه با تفسير براى و قياس و استحسان و هواهاى نفسانى و شيطانى در امر دين اختلافات زيادى نمودند و مسلمين را به گمراهى و ضلالت كشانيدند . بدعتهاى زيادى در دين خدا احداث و ايجاد نمودند و به قول آن حضرت ( لُبِسَ الاسلامُ لبس الفرو مقلوباً ) خطبه 108 - كه شروع فتنهها و بدعتها از همان زمان آغاز شد . به هر حال و نيز به قول شما در آن روز مصاديق كلمات و جملات حضرت يك فرقه و يك گروه بودند ما نيز قبول داريم - و لكن بنا به قاعده « تنيقح مناط » ما مىدانيم چنانچه همين الان حضرت تشريف داشتند و همين مطالب را مىفرمودند ، يقيناً همهى فرق اسلامى سنتاً و شيعتاً مصداق كلمات حضرت بودند و هستند . بر خلاف قرآن سخن گفتن باطل است ، قائل شيعه باشد يا سنى يا هر قوم ديگر باطل باطل است ، عالم بگويد باطل است جاهل هم بگويد باطل است . حالا با توجه به مطالب و با اين بيان مولا امير المؤمنين عليه السلام و بيانات ديگر حضرت در نهجالبلاغه و با توجه به روايات عرض از رسول گرامى و ساير ائمه معصومين صلى الله عليه و آله و كثيرى از آيات قرآن كريم در مذمت تفسير به رأى يا فتواى به رأى و نظرات خلاف قرآن - تكليف همگان روشن مىگردد : « و قال الرسول ان قومى اتخذوا هذا القرآن مهجوراً » و ما على الرسول الاالبلاغُ المبين - شِقْشِقَتةٌ هَدَرت ثم . . . ( خادمالقرآن )