مفاهيم است و مفاهيم الفاظ هم صامت نيستند ، بلكه درك آنها به وسيلهى قوهى مُدركه ميسّر و حاصل مىگردد ، البته نه به وسيلهى حسّ شنوايى ، زيرا كلمهى شنيده شده يا خوانده شده هر دو توسط اعصاب به قسمت ادراكى مغز منتقل و در آنجا تفسير مىشوند ، در حقيقت چشم و گوش دو عضو واسطهى انتقال هستند و نقشى در تجسم و تفهم ندارند ، مثلًا با شنيدن يا خواندن كلمه درخت تجسمى از آن در ذهن نقش بسته و فهميده مىشود ، پس كلمات ابزارهاى انتقال مفاهيماند ، حتى كتاب بيشتر از سخنرانى مورد توجه است و همهى محققين و دانشمندان با مطالعهى كتب يكديگر به تحقيق و كسب علم مىپردازند ، در مورد كتب بشرى به علت عدم اطلاق ، نقاطى از متن كه مبهم باشد صامت است ، ولى بقيهى متن ، به نسبت علم مؤلف گوياى مطالب موجود در خود مىباشد ، اگر همهى متن صامت باشد ، كوچكترين پيامدش اين است كه نويسنده براى تبيين آن ، بايد همه جا به دنبال متن خود روان باشد ، مثلًا آيا همين كتاب قبض و بسط ، توان تفهيم مطالب موجود در خود را دارد ، يا نويسندهى محترم مطالب آن را در همهجا حضوراً براى خوانندگان خوانده و تفهيم كرده است ؟ مسلماً چنين نيست و متون بشرى در حد بسيار بالايى رسانندهى معانى و مقاصد مؤلف مىباشد ، پس متون بشرى نيز بهطور كامل صامت نيستند تا چه رسد به متون وحيانى . اگر هم بگوييد به علت صامت بودن متن ، چون هركس نسبت به علم و اطلاعات خود مىپرسد و تفسير مىكند ، پس تفسيرها به نسبت پرسشها رنگ مىپذيرند ، مىگوييم چنانكه ذكر شد در تفسير به كمك قراين قطعى و درونى به مراد قطعى نويسنده مىرسيم ، مگر آن كه علم مؤلف ناقص باشد و قراين لازم را در كلام خود به كار نبرده باشد . كتب وحيانى كه از ناحيهى علم لايزال الهى صادر گرديده ، از درجهى گويايى مطلق برخوردار است ، به شرطى كه با افكار بشرى و قراين غير مطلق مخلوط نگردد ، اگر شناخت خدا ، پيامبر و دريافت كلام الهى ، و تبيين كلام قرآن كريم محتاج به علوم بشرى باشد و اين احتياج اجتنابناپذير
نقدى بر دين پژوهى فلسفه معاصر (فارسى) — صفحة 119
مساهمون: الشيخ محمد الصادقي الطهراني
ص١١٩