شرور همه را فعل خدا مىدانند مانند مجوس . « 1 »
و احاديث و كلام علماى ما در اين باب مختلف است ، از بعضى ظاهر مىشود كه مراد مفوّضه باشند و از بعضى ظاهر مىشد كه مراد جبريّه باشند .
و حديث حضرت امير المؤمنين عليه السلام بعد از معاودت از صفّين ، به گمان فقير ظاهر در ثانى است ، واللَّه يعلم .
مؤلّف گويد كه : از تضاعيف آنچه پيشتر گفتيم معلوم شد كه قدريّه به نصّ اهل لغت و ظاهر احاديث ، بخصوص حديث يونس بن عبدالرحمان و به مقتضاى جمع ميانهء احاديث و آيات ، نيستند مگر منكران قدر ؛ و منكران قدر كجا و اشاعره كجا ؟ !
و امّا حديث حضرت امير المؤمنين عليه السلام كه به آن مستظهر شده است و قدريّه را در آن حديث ، ظاهر در اشاعره و جبريّه گمان كرده است ، به گمان فقير قدريّه در آن حديث ، موافق سؤال و به مقتضاى ظاهر حال ، اشاره است به قائلان قدر لازم و قضاى حتم مذكورين در اوايل آن حديث و ايشانند كه قدريّهء اين امّتند ، چنان كه پيشتر گفتيم .
و قدريّه به اين معنى اگرچه با اشاعره در بسيارى مفاسد شريكند - چنان كه مفوّضه با قدريّه اصل شريكند - لكن غير اشاعرهاند . بالغرض والتقدير كه قدريّه در اين حديث ناب ، اين معنى داشته باشد يقين است كه در احاديث متقدّمه و نظاير آنها تاب اين معنى ندارد ، خصوص حديث يونس بن عبدالرحمان ، پس حمل ساير احاديث بر اين معنى وهم محض است و همچنين است آنچه در وجه تسميهء اين دو فرقه و فرقهء مفوّضه به قدريّه گفته است ؛ چه اين موقوف است بر آنكه لفظ قدريّه به معنى قائلان به قدر باشد و قدر به يكى از دو معنى او بود و نه چنين است ، چنان كه پيشتر دانستى ، بلكه نسبت قدريّه مانند نسبت خصى است ، يا مانند نسبت كرسى است .
ففي شرح الرضي :
إذا كان لنا تأنيث لفظيّ كغرفة وبشرى وصحرا ، ونسبة لفظيّة ككرسى ، فلا بأس أن يكون لنا تعريف لفظيّ . « 2 »
و همچنين است آنچه در وجه تشبيه اين سه فرقه به مجوس گفته است ، خصوص
هامش
( 1 ) . مبدأ و معاد ( رسالهء اصولِ دين ) ، ضمن رسائل آقا جمال خوانسارى ، ص 181 .
( 2 ) . شرح الرضي على الكافية ، ج 3 ، ص 247 .