ور نه بكمال ذاتى از عالميان * فرد است و غنى چنان كه خود كرده بيان
و أيضاً در جاى ديگر گفته :
اى صاحب عقل و دانش و بينش و هُش * از نسبت افعال به خود باش خمش
نيكو مثلى شنو مكن روى تُرُش * ثبّت العرش اوّلًا ثمّ انْقُش
و ديگران نيز گفتهاند :
در كون و مكان ، فاعل مختار يكيست * دارندهء وارندهء اطوار يكيست
از رودن عقل گر برون آرى سر * روشن شودت كين همه انوار يكيست
و گاهى گويند : چنانچه نى از خود تهى شده و هر چه از صوت به وى مضاف است از نغمات و الحان ، في الحقيقه صادر از صاحب وى است نه از وى ، همچنين واصلان نيز بالكلّيه از وجود خود خالى شدهاند . هر چه بديشان منسوب است ، از افعال و اخلاق و اوصاف كمالات حضرت حقّ است كه در ايشان ظاهر شده و ايشان را مرتبهء مظهريّت پيش نى و به اين مناسبت اينكه كلمهء « نى » در بعضى معانى بهمعنى نفى است نيز نفى وجود خود كردهاند و بهعدم اصلى خود بازگشتهاند ؛ گاهى خود را تشبيه به نى كنند و گويند : « ما چه ناييم و نوا در ما زتو است » .
ملّا حسين كاشفى در رشحهء دوم از نهر ثالث ، از عين اوّل ، از كتاب انتخاب انتخاب مثنوى « 1 » گويد :
بدانكه جبر چهار است :
جبر جزئى : و آن ضدّ اختيار است و سالك را در بدايت حال يقين بايد دانست كه نفس او را اختيارى هست كه امر و نهى و وعد و وعيد بر آن متفرّع است كه : إنَّ النفسَ لأمّارةٌ بالسوء و امير بىاختيار نباشد و اگر چه حقيقةً ايشان مجبورند ، امّا از مجبوريّت خود آگاهى ندارند .
و جبر تيقّن : و آن در مرتبهء توحيد افعال است .
و جبر تخلّق : و آن در مقام توحيد صفات است و متوسّطان در اين مرتبه
هامش
( 1 ) . لب لباب معنوى ، حسن بن على واعظ كاشفى بيهقى سبزوارى ( د 910 ق ) .