مجبوريّت خود را مشاهده مىكنند .
و جبر كلّى : و آن را جبر تحقّق خوانند و در مرتبهء بقاى بعد الفناء است و اين اخصّ خواصّ راست و در اين مرتبه جبر و جابر و مجبور يكى باشد .
و باز اينجا اختيارى رو نمايد و چنانچه در بدايت مختار بود ، اينجا نيز باشد ، امّا نه چنان .
و حضرت مولوى در بيان جبر جزئى مىفرمايد :
جمله عالم مقرّ در اختيار * امر و نهى اين بيار و آن بيار
جبريش گويد كه امر و نهى لاست * اختيارى نيست اينجمله خداست
در خرد جبر از قدر رسواتر است * زانكه جبرى حسّ خود را منكر است
اختيارى هست ما را بى گمان * حسّ را منكر ندارى شد عيان
سنگ را هرگز نگويد كس به ياد * از كلوخى كس كجا جويد وفا
آدمى را كس نگويد هين پسر * يا بيا اى گور تو در من نگر
امر و نهىو خشم و تشريف است عيب * نيست جز مختار را اى پاك جيب
اينكه فردا اين كنم يا آن كنم * اين دليل اختيار است اى صنم
جمله قرآن امر و نهى است و وعيد * امر كردن سنگ مرمر را كه ديد
هيچ دانى هيچ عاقل اين كند * با كلوخ و سنگ خشم و كين كند
اوستادان كودكان را مىزنند * آن ادب سنگ سيه را كى كنند
هيچ گفتى سنگ را فردا بيا * گر نيايى من دهم بد را سزا
خالقى كو اختر گردون كند * امر و نهى جاهلانه چون كند ؟
حكايت در بيان بطلان مذهب جبر و اثبات طريقت اختيار كه مذهب مختار اين است . مثنوى :
آن يكى بر رفت بالاى درخت * مىفشاند آن ميوه را دزدانه سخت
صاحب باغ آمد و گفت اى دنى * از خدا شرمت بگو چه مىكنى
گفت از باغ خدا بنده خدا * گر خورد خرما كه حق كردش عطا