عاميانه چه ملامت مىكنى * بخل بر خوانِ خداوند غنى
گفت اى اينك بياور آن رسن * تا بگويم من جواب بوالحسن
پس ببستش سخت آن دم بر درخت * مىزد او بر پشت و پايش چوب سخت
گفت آخر از خدا شرمى بدار * مىكشى اين بىگنه را زار زار
گفت از چوب خدا اين بندهاش * مىزند بر پشت ديگر بندهاش
چوب حق و پشت و پهلو ملك او * من غلام و آلت فرمان او
گفت توبه كردم از جبر اى عيار * اختيار است اختيار است اختيار
چون نه رنجورى سرت را برمبند * اختيارت هست بر سبلت مخند
در هر آن كارى كه ميلت هست بدان * قدرت خود را همى بينى عيان
وندران كارى كه ميلت نيست خواست * خويش را جبرى كنى كين از خداست
ترك كن اين جبر را كه بس تهيست * تا بدانى سرّ سرّ جبر چيست
سرّ جبر آن است كه موجد همه افعال خداست ، امّا ميان فعلى كه بهاختيار از بنده صادر مىشود و عملى كه بىاختيار از او واقع مىشود - في نفس الأمر - تفاوتى هست ، چنان كه حضرت مولوى در مثنوى مىفرمايد :
يك مثل اى دل پى فرقى بيار * تا بدانى جبر را از اختيار
دست كان جنبان شود از ارتعاش * وانكه دستى را بجنبانى زجاش
هر دو جنبش زافريد حق شناس * ليك نتوان كرد اين با آن قياس
زان پشيمانى كه جنبانيديش * مرتعش را كى پشيمان ديديش
بخت عقل است اين چه عقل حيله گر * يا ضعيفى را برد آنجا مگر
كرد حقّ و كرد ما هر دو ببين * كرد ما را هست آن پيداست اين
گر نباشد فعل تو اندر ميان * پس مگو كس را چرا كردى چنان
فعل حق افعال ما را موجد است * فعل ما آثار فعل ايزداست
زانكه ناظر حرف بيند يا غرض * كى شود يكدم محيط دو عرض
گر بمعنى رفت عاقل شد ز حرف * پيش و پس هر گز نبيند هيچ طرف