مرد كامل هر دو بيند در عيان * او يقين داند نماند در گمان
اختيار آن اختيارش نيست كرد * اختيارش چون سوارى زير كرد
قدرتش در اختيارى آنچنان * كى كند نفى اختيارى را چنان
خواستش ميگوى بر وجه كمال * كه نباشد نسبت جبر و ضلال
چونكه گفتى فسق من خواست ويست * خواست خود را نيز هم ميدان كه هست
آنكه بى خواه توهم فسق تو نيست * فسق با جبرش تناقض گفتنى است
پاى دارى چون كنى خود را تو لنگ * دست دارى چون كنى خود را تو جنگ
خواجه چون بيلى بدست بنده داد * بى زبان معلوم شد او را مراد
دست همچون بيل اشارتهاى اوست * آخر انديشى عبارتهاى اوست
چون اشارتهاش بر خانت نهى * در وفاى آن اشارتها دهى
پس اشارتهاش اسرارت دهد * بار بردارد زتو كارت دهد
حاملى محمول گرداند تو را * قابلى مقبول گرداند تورا
قابل امر و نهى قابل شوى * وصل جويى بعد از آن و اصل شوى
سعى شكر نعمتش قدرت بود * جبر تو انكار آن نعمت بود
جبر نعمت از كفت بيرون كند * شكر نعمت نعمتت افزون كند
جبر تو خفتن بود در ره مخسب * تا نبينى آن در و در گه مخسب
هين مخسب اى جبرى بى اعتبار * جز به زير آن درخت ميوهدار
تا كه شاخ افشان كند هر لحظه باد * بر سرت دايم بريزد نقل و زاد
هر كه ماند از جاهلى بى شكر و جبر * او همين داند كه گيرد پاى جبر
هر كه جبر آورد خود رنجور كرد * تا همان رنجوريش در گور كرد
جبر چه بود بستن اشكسته را * يا به پيوستن دل بگسسته را
چون در اين ره پاى خود بشكستهاى * بر كه مىخندى چه پا را بستهاى
در بيان سالكانى كه حوالهء افعال بهذاتى واحد كنند و اين مرتبهء توحيد افعال باشد ، وكلّ الذي شاهدته فعل واحد بمفرده ، لكن يحجب كنهه ؛ و از اين زياده جبر تخلّق است و