المثانى ، ثانى اثنين كتاب اسرار قرآنى .
و چون منع مقدّمهء متقدّمه و تجويز ترجيح بلامرجّح و تخلّف معلول از علّت تامّه باطل شد ، استشكالى كه مولانا به جهت آن مرتكب اين منع و تجويز شد بهحال خود باقى باشد ، فمثلُه كمثل من قدح طرفا من القدح ليصلح الطرف الآخر منه الذي قد قدح ؛ و اگر چه ساير سخنان نيز كه ديگران در دفع استشكال گفتهاند تمام ناقص و ناتمام است - چنان كه در فصل اوّل گفتيم - امّا نه مثل سخن مولانا ، خصوصاً سخن بكر داماد و از آن آسانتر و بسامانتر سخن مؤلّف بهعجز معترف كه شنيدى .
پس بشناس قدر آن را كه دفع اشكال به اين غايت تا به اين غايت ، از احدى بهنظر نرسيده و بههر كه برخوردهام به اين برنخورده و پى به آن نبرده [ است ] .
فصل دوم : در ذكر مذهب صوفيّه
اوّلًا ببايد دانست كه صوفى نيست مگر كسى كه معتقد باشد به يكى از اين سه چيز : وحدت و اتحّاد و حلول ؛ چنان كه در اقليم اوّل از كتاب سبعه در رسالهء منفرده بيان كرديم و در اينجا بههمين قدر اكتفا مىنماييم كه : اتّحاد نزد محقّقان ايشان عبارت است از نيستى ، چنان كه گفتهاند :
شعر :
اتّحاد اينجا فنا از هستى است * در ظهور نور وحدت پستى است
و بنابر اين اتّحاد ، غلوّى در وحدت بود ، لكن عارف باده نوش سلسبيلى ملّا احمد اردبيلى بهعكس اين گفته « 1 » و تحقيق حقّ در رسالهء مذكور شده است .
و چون اين جمله دانستى ، بدانكه صوفيّه مىگويند : آنچه مىشود از خير و شرّ ، خواه افعال بندگان و خواه غير افعال بندگان ، تمامى مظهر صفات خداست .
چنانچه ملّا جامى گفته :
تا حقّ شود او بجمله اوصاف عيان * واجب بود آنكه ممكن آيد بهميان
هامش
( 1 ) . حديقة الشيعة ، تصحيح صادق حسنزاده ، ج 2 ، ص 750 ، باب در ذكر مذاهب صوفيه .