يعنى : پس گفت او را آن پيرمرد كه : نزد اللَّه تعالى حساب مىكنم عوضِ آزار خود را اى امير المؤمنين ، پس گفت او را كه : مگو اى پيرمرد ؛ چه به خدا قسم كه هر آينه به تحقيق بزرگ كرده اللَّه تعالى براى شما ثواب را و اكتفا به عوضِ آزار نكرده در رفتنِ شما و شما فاعلِ رفتنيد نه ديگرى . و در ايستادنِ شما در برابر دشمن و شما فاعلِ ايستادنيد نه ديگرى . و در برگشتنِ شما به مركز خود و شما فاعل برگشتنيد نه ديگرى . و نبوديد در چيزى از افعال خود ، فاعلانِ موجِب و نه سوى آن چيز از افعال خود ، مضطرّان .
اصل : « فَقَالَ لَهُ الشَّيْخُ : وَكَيْفَ لَمْ نَكُنْ فِي شَيْءٍ مِنْ حَالَاتِنَا مُكْرَهِينَ ، وَلَا إِلَيْهِ مُضْطَرِّينَ ، وَكَانَ بِالْقَضَاءِ وَالْقَدَرِ مَسِيرُنَا وَمُنْقَلَبُنَا وَمُنْصَرَفُنَا ؟ ! »
شرح : الْمُنْقَلَب ( به ضمّ ميم و سكون نون و فتح قاف و فتح لام و باء يك نقطه ، مصدر ميمىِ باب انفعال ) : گرديدن در اثناى جنگْ چپ و راست .
يعنى : پس گفت او را آن پيرمرد كه : و چگونه نبوديم در چيزى از افعال خود فاعلان موجب و نه سوى آن مضطرّان و حال آن كه به قضا و قدر بود رفتن ما و گرديدن ما و برگرديدن ما .
اشارت به اين است كه : اگر چه قسم اوّل جبر نيست ؛ چون بديهى است كه فاعلِ افعال ماييم ، امّا قسم دوم ، لازم است .
اصل : « فَقَالَ لَهُ : وَتَظُنُّ أَنَّهُ كَانَ قَضَاءً حَتْماً ، وَقَدَراً لَازِماً ؛ إِنَّهُ لَوْ كَانَ كَذلِكَ ، لَبَطَلَ الثَّوَابُ وَالْعِقَابُ ، وَالْأَمْرُ وَالنَّهْيُ وَالزَّجْرُ مِنَ اللَّهِ ، وَسَقَطَ مَعْنَى الْوَعْدِ وَالْوَعِيدِ ، فَلَمْ تَكُنْ لَائِمَةٌ لِلْمُذْنِبِ ، وَلَا مَحْمَدَةٌ لِلْمُحْسِنِ ، وَلَكَانَ المُذْنِبُ أَوْلى بِالْإِحْسَانِ مِنَ الْمُحْسِنِ ، وَلَكَانَ الْمُحْسِنُ أَوْلى بِالْعُقُوبَةِ مِنَ الْمُذْنِبِ » .
شرح : واو در وَتَظُنُّ براى عطف بر مقدّر است و در آن ، استفهام انكارى نيز مقدّر است ؛ به معنى اين كه آيا قبل از اين جوابى كه گفتم و مشتمل است بر اثبات اجر و اختيار ، گمانِ قضاى حتم كردى و بعد از آن نيز گمان مىكنى !
صافى در شرح كافى (فارسى) — صفحة 551
مساهمون: محمد حسين الدرايتي
ص٥٥١