و پنجم ، بلكه مراد ، تدبير مطلق است . و تدبير الهى دو اعتبار دارد ؛ به اعتبار آن كه در آن قطع و فصل شده و رجوع از آن نمىشود آن را قَضا مىنامند . و به اعتبار آن كه موافق حكمت است آن را قَدَر مىنامند .
أَجَل ( به فتح همزه و فتح جيم و سكون لام ) به معنى آرى است .
التَّلْعَة ( به فتح تاء دو نقطه در بالا و سكون لام و عين بى نقطه ) : بلندى در روى زمين .
يعنى : روايت كرد على بن محمّد از سهل بن زياد و اسحاق بن محمّد و غيرِ اين دو كس كه سند را بالا بردند ، راوى گفت كه : بود امير المؤمنين عليه السلام نشسته در كوفه بعد از برگشتنِ او از صفّين و جنگ معاويه ، كه در اين وقت آمد پيرمردى ، پس به زانو نشست پيشِ دو دست امير المؤمنين عليه السلام ، بعد از آن گفت كه : اى امير المؤمنين ! خبر ده ما را از رفتن ما سوى اهل شام ، آيا به قضايى بود از جانب اللَّه تعالى و به قَدَرى بود ؟
پس گفت امير المؤمنين عليه السلام كه : آرى اى پيرمرد ، بالا نرفتيد هيچ بلندى را و فرو نرفتيد هيچ شكم درّه را مگر به قضايى از جانب اللَّه تعالى و قَدرى .
اشارت به اين است كه : يك قضا و قدر نبود كه متعلّق به اين سفر باشد مجملًا ، بلكه به هر فعلى از آن ، على حده قضا و قدر ، متعلّق بود .
اصل : « فَقَالَ لَهُ الشَّيْخُ : عِنْدَ اللَّهِ أَحْتَسِبُ عَنَائِي يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ ، فَقَالَ لَهُ : مَهْ يَا شَيْخُ ، فَوَ اللَّهِ ، لَقَدْ عَظَّمَ اللَّهُ لَكُمُ الْأَجْرَ فِي مَسِيرِكُمْ وَأَنْتُمْ سَائِرُونَ ، وَفِي مُقَامِكُمْ وَأَنْتُمْ مُقِيمُونَ ، وَفِي مُنْصَرَفِكُمْ وَأَنْتُمْ مُنْصَرِفُونَ ، وَلَمْ تَكُونُوا فِي شَيْءٍ مِنْ حَالَاتِكُمْ مُكْرَهِينَ ، وَلَا إِلَيْهِ مُضْطَرِّينَ » .
شرح : الاحْتِسَاب : به آخرت انداختنِ طلبِ عوض يا مزد عمل خود .
الْعَنَاء ( به فتح عين بى نقطه و نون و الف ممدوده ) : تعب .
عِنْدَ اللَّهِ أَحْتَسِبُ عَنَائِي ، بر دو وجه مستعمل مىشود ؛ اوّل : طلب مزد عمل يا عوضِ آزار در آخرت . دوم : محض اظهار ملالت از چيزى كه شده باشد . و در اين جا ، هر دو مناسب است ؛ زيرا كه مرادش اين است كه : آن عملها چون به جبر بوده ، ثوابى ندارد ، شايد عوضى داشته باشد ، مثل بيمارى و ساير آزارهاى بى اختيار اين كس ، يا
صافى در شرح كافى (فارسى) — صفحة 549
مساهمون: محمد حسين الدرايتي
ص٥٤٩