الْمُسْتَوِي عَلَى الْعَرْشِ بيان شد در باب بيستم كه « بَابُ الْعَرْشِ وَالْكُرْسِيِّ » است .
يعنى : ستايش اللَّه تعالى راست كه پوشيده لباس تكبّر را بى بدن بودن و رداى خود ساخته عظمت را بى صورت داشتن و مستولى است بر تخت پادشاهى بى فنا و بلند مرتبه است بر مخلوقين خود بى دورىِ مسافت از ايشان به اين روش كه به فاصله بر بالاى ايشان باشد و نه مباشرتى كه از جانب او باشد ايشان را به اين روش كه متّصل به ايشان بر بالاى ايشان باشد .
اصل : « لَيْسَ لَهُ حَدٌّ يُنْتَهى إِلى حَدِّهِ ، وَ لَالَهُ مِثْلٌ ؛ فَيُعْرَفَ بِمِثْلِهِ ، ذَلَّ مَنْ تَجَبَّرَ غَيْرَهُ ، وَصَغُرَ مَنْ تَكَبَّرَ دُونَهُ ، وَتَوَاضَعَتِ الْأَشْيَاءُ لِعَظَمَتِهِ ، وَانْقَادَتْ لِسُلْطَانِهِ وَعِزَّتِهِ ، وَكَلَّتْ عَنْ إِدْرَاكِهِ طُرُوفُ الْعُيُونِ ، وَقَصُرَتْ دُونَ بُلُوغِ صِفَتِهِ أَوْهَامُ الْخَلَائِقِ » .
شرح : الْحَدّ ( به فتح حاء بى نقطه و تشديد دال بى نقطه ) : كنار ، و حقيقت مركّبه از جنس و فصل . و بنابر اوّل ، ينتهى به صيغهء معلوم است و مراد اين است كه : كنار ندارد اصلًا ، نه كنار حسّى كه براى جسم مىباشد و نه كنار عقلى كه براى كسى مىباشد كه كمالاتش متناهى باشد و علوم غير متناهيه مثلًا نداشته باشد . و بنابر دوم ، يُنْتَهى به صيغهء مجهول است و إِلَيْهِ نايب فاعل است و مراد اين است كه : كنه او مكتسب نمىشود ، موافق آنچه گذشت در اين حديث كه : « فَلَمْ تَصِفْهُ بِحَدٍّ وَلَا بِبَعْضٍ » .
مِثْل ( به كسر ميم و سكون ثاء سه نقطه ) عبارت است از موافق در حقيقت ، يا در لا تَناهىِ صفات كمال ، يا در فعلِ به قولِ « كُنْ » .
التَّجَبُّر : به فرمان خود درآوردنِ كسى ديگر به رأى اذنِ اعلى از آن كس .
الْعِزَّة : بى ننگ بودن . الطُّرُوف ( به ضمّ طاء بى نقطه و ضمّ راء بى نقطه ، جمع « طِرْف » به كسر طاء و سكون راء ) : نفيسهاى گزيده كه هر كه آنها را بيند گزيند .
الصِّفَة : ثناى چيزى ، و بيان چيزى . و مراد اين جا جميعِ ثناهاست ، يا مراد كنه ذات است ، يا مراد كيفيّت است .
يعنى : نيست اللَّه تعالى را كنارى كه رسد سوى آن . و نه او را مثلى است پس شناخته
صافى در شرح كافى (فارسى) — صفحة 463
مساهمون: محمد حسين الدرايتي
ص٤٦٣