ضَمَّنَهُ و حَمَّلَهُ ، به تشديد ميم مفتوحه است .
نَعَّتَهُ ( به نون و عين بى نقطه و تاء دو نقطه در بالا ) به صيغهء ماضى غايب معلومِ باب تفعيل است . التَّنْعِيت : چيزى را قابل بيانِ كنهِ ذاتش شمردن .
الْمُغَايَاة ( به غين با نقطه و ياء دو نقطه در پايين و الف منقلبه از ياء ، مصدر باب مفاعله ) : بر بالاى سر كسى ايستادن به شمشير به قصد افناى او ؛ و مراد اين جا ، حكم به فناى چيزى است .
خَالِقٌ إِذْ لَامَخْلُوقَ ، مبنى بر اين است كه مقتضاى خلق ، ترك مخلوق از روى اختيار در مدّتى و فعل آن در مدّتى ديگر است . يا مبنى بر نوعى از مَجاز است ، مثل اين كه كسى گويد كه : زيد را غنى كردم در وقتى كه فقير بود ، بنابر اين كه زمان غنى كردن ، چون متّصل است به زمان فقير بودن ، پس گويا كه هر دو يكى است .
و ذكر « إِذْ لَامَخْلُوقَ » براى ابطال دو مذهب است :
اوّل : مذهب فلاسفه كه مىگويند كه : عالم قديم زمانى است .
دوم : مذهب جمعى كه مىگويند كه : عالم حادث زمانى است ، امّا تقدّم فاعل آن بر آن ، محض تقدّم ذاتى است ، بنابر اين كه استمرارى و بقايى پيش از آن نبوده .
فَوْقَ منصوب به ظرفيّت است . و ظرف ، خبر مبتداى محذوف است به تقدير « هُوَ فَوْق » .
مَا مصدريّه است . الفْ لامْ در الْوَاصِفُون براى عهد خارجى است ؛ به معنى جمعى كه بيان او به كيفيّات مىكنند ، يا بيان او به اسم جامدِ محض مىكنند .
يعنى : و هر كه گفت كه : چگونه است ؟ پس به تحقيق او را صاحب صفتِ كائنِ في نَفْسِهِ در خارج شمرده . و هر كه گفت كه : در چه چيز است ؟ پس به تحقيق او را در ظرفى كه حافظ او باشد شمرده . و هر كه گفت كه : بر بالاى چيست ؟ پس به تحقيق او را سوار چيزى كه اقوى از او باشد شمرده . و هر كه گفت كه : كجاست ؟ پس به تحقيق خالى از او شمرده . جاهاى ديگر را . و هر كه گفت كه : چيست او ؟ پس به تحقيق او را قابلِ بيان به اسم جامدِ محض شمرده . و هر كه گفت كه : تا چه وقت است ؟ پس به تحقيق او را فانى شمرده .
صافى در شرح كافى (فارسى) — صفحة 454
مساهمون: محمد حسين الدرايتي
ص٤٥٤