عَدَّهُ ( به عين بى نقطه و تشديد دال بى نقطه ) از باب « نَصَرَ » است و مراد به عَدّ ، شمردن چيزى از جملهء مخلوقين است . و اين مقدّمه نيز ظاهر است از آن چه مذكور شد .
وَمَنْ عَدَّهُ فَقَدْ أَبْطَلَ أَزَلَهُ ظاهر است از آنچه گذشت در حديث دوّمِ باب هفدهم كه :
« فَكَيْفَ يَكُونُ خَالِقاً لِمَنْ لَمْ يَزَلْ مَعَهُ » « 1 » .
يعنى : بيانِ اين آن كه : هر كه بيان كرد اللَّه تعالى را به كنه ، پس به تحقيق محدود كرد او را . و هر كه محدود كرد او را ، پس به تحقيق شمرد او را از جملهء مخلوقان . و هر كه شمرد او را از جملهء مخلوقان ، پس به تحقيق باطل كرد قديم بودن او را .
اصل : « وَمَنْ قَالَ : أَيْنَ ؟ فَقَدْ عَنَّاهُ « 2 » ؛ وَمَنْ قَالَ : عَلَامَ ؟ فَقَدْ أَخْلى مِنْهُ ؛ وَمَنْ قَالَ :
فِيمَ ؟ فَقَدْ ضَمَّنَهُ » .
شرح : ظاهر و مناسبِ حديث آينده اين است كه از كاتبان سهوى شده باشد و چنين بايد : « وَمَنْ قَالَ : عَلَامَ ؟ فَقَدْ عَنَّاهُ . وَمَنْ قَالَ : أَيْنَ ؟ فَقَدْ أَخْلى مِنْهُ » و ما موافق ظاهر شرح مىكنيم .
الفاظِ استفهام ، گاهى مستعمل مىشود در آن چه در جواب استفهام حقيقى مذكور مىشود ، مثلِ « عَلِمْتُ أَيْنَ زَيْدٌ » ؛ زيرا كه علم با استفهام حقيقى جمع نمىشود . و گاهى مستعمل مىشود در استفهام حقيقى ؛ و اين جا احتمال اوّل ظاهرتر است .
عَنَّاهُ ( به عين بى نقطه و نون و الف منقلبه از ياء ) به صيغهء ماضى معلومِ باب تفعيل است . التَّعْنِيَة : كسى را رنجور و ضعيف كردن ، موافق آنچه گذشت در حديث هفتمِ باب بيستم كه « بَابُ الْعَرْشِ وَالْكُرْسِيِّ » است كه : « وَلَزِمَهُ أَنَّ الشَّيْءَ الَّذِي يَحْمِلُهُ أَقْوى مِنْهُ « 3 » » .
التَّضْمِين : چيزى را در صندوق و مانند آن كردن براى حفظ .
هامش
( 1 ) . الكافي ، ج 1 ، ص 120 ، ح 2 .
( 2 ) . كافى مطبوع : « غيّاه » .
( 3 ) . الكافي ، ج 1 ، ص 132 ، ح 7 .