روشى كه باعث لطافت آن چيز شود ، مثل اين كه آب چون منقلب به هوا شود ، مقدارش زياد مىشود و لطيفتر مىشود .
الْمَوْجُود : دريافته شده . و آن ، ضدّ مَفْقُود است .
الْعَدَم ( به فتح عين و فتح دال ؛ و به ضمّ عين و سكون دال ، مصدر باب « عَلِمَ » ) درنيافتن ؛ و آن به معنى فَقْد است . و مراد اين است كه : هيچ مكلّف ، بلكه هيچ صاحبِ تميز ، هرگز خالى نبوده از معرفت او ، پس اگر منكر او شود ، به عنوان مكابره خواهد بود ، چنانچه گذشت در حديث دوّمِ « بَابُ النَّسْبَة » - كه باب هفتم است - كه : « مَعْرُوفٌ عِنْدَ كُلِّ جَاهِلٍ » « 1 » و اشارت به آن شد در حديث اوّلِ باب اوّل .
الاضْطِرَار : كارى كردن كه ترك آن مقدور باشد براى دفع ضرر .
الْمُقَدِّر ( به صيغهء اسم فاعلِ باب تفعيل ) : فاعلِ از روى تدبير .
لَا بِحَرَكَةٍ اشارت است به اين كه فعل هر فاعل كه غير اللَّه تعالى است به حركت خودش است در مكان ، بنابر بطلانِ تجرّد غير اللَّه تعالى و بطلانِ افعال طبيعيّه نزد اهل اسلام .
الْإِرَادَة : جدّ در مشيّت . الْهِمَامَة ( به كسر هاء و تخفيف ميم ، مصدر باب « نَصَرَ » ) :
قصدى كه در دل مىباشد كسى را براى پيشهء خود كه مستمرّ است .
الْآلَة : شدّت . مراد به سمعِ بى آلت اين است كه : شنيدن او احتياج به شدّت صوت ندارد ، بلكه مىشنود آواز پاى مورچه را چون رود بر سنگ سخت .
الْأَدَاة : چيزى كه مدد باشد در كارى ؛ و مراد اين جا ، چشم است . و مىتواند بود كه مراد به آلت ، عضو باشد و مراد به ادات ، عينك و مانند آن باشد .
يعنى : اى مرگ ناگهانِ تو اى ذعلب ! به درستى كه صاحب كلّ اختيارِ من به غايت نازك است ، بيان كرده نمىشود به اين نازكى . به غايت بزرگ مرتبه است ، بيان كرده نمىشود به اين بزرگى . به غايت متكبّر است ، بيان كرده نمىشود به اين تكبّر . به غايت بىننگ است ، بيان كرده نمىشود به سختى دل . پيش از هر چيز است ، گفته نمىشود
هامش
( 1 ) . الكافي ، ج 1 ، ص 91 ، ح 2 .